آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

از مامان به نی نی

جوجک با مادر به حمام میرود!

به نام خدا سلم آقا محمدحسین خوشگل! امروز عصر دو تایی و البته با نظارت مامانی رفتیم آب بازی! خیلی ترسناک بود! اما در عین حال شیرین!!   پ.ن: فعلا در ناراحتی به سر میبرم! الان ایمیل استادمو دیدم که بخاطر این دو سه هفته کار نکردن، منو توبیخ کرده بود!!  بعد از یک سال کار روی این مقاله گفته اسممو حذف میکنه! لحنش هم اصلا جالب نبود!!  خیلی عجیبه خوب به موبایلم زنگ میزدند!! اون یکی دانشجویی که با هم داریم کار میکنیم هم شمارمو داشت!!  بغض داره خفم میکنه! اما فدای سر گل پسر!! محمدحسین جان انقدر شیرینی که فراموش کرده بودم وظیفه ای جز مادری هم به گردنمه...دلم میخواد فقط مادر باشم و بس!! اصلا علم و دانش این دنیا رو نمی خوام.....
13 آذر 1392

کوتاهی مادر!

سلام آقا محمدحسین همیشه بیدار!! امروز روز 18 ام تولدت هست گل پسرم. خواب امروزت واقعا کم بود! مدام دوست داشتی تو بغلم باشی و با چشمای درشت یشمی ات در و دیوارو نگاه کنی... دیشب بعد از آپ کردن، یه اتفاق خیلی بد افتاد! در کمال ناباوری از پس کلی پتو و ملافه به تشک تخت پس داده بودی! وقتی مامانی گفتند اینطور شده میخواستم سرمو بکوبم به دیوار!! آخه زیرانداز هم داشتی اما گویا شیطنت کرده بودی و پای کوچولوت بیرون از زیرانداز رفته بود   خلاصه بعد از مراسم عزاداری عموهای بابایی و عمه جون اومدند و مثل همیشه کلی خوراکی های خوشمزه و هدیه های غافلگیر کننده   تو بیمارستان هم کلی سورپرایزمون کرده بودند. امروز خاله منصوره اومد بهمون سر زد و...
12 آذر 1392

17 روزگی و دردسرهای من!

بسم الله سلام به آقا محمدحسین عزیزتر از جانم این روزا کم کم داری هوشیار میشی و خیلی بیشتر از قبل حضور ما رو حس میکنی. وقتی بیداری دوست داری شیر بخوری یا تو بغلم باشی . خواب روزت بعد از روز 14 ام به شدت!! کاهش پیدا کرده. فقط بعد از ظهرها 3-4 ساعت نهایتا میخوابی. اما دو هفته ی اول گاهی 9 ساعت هم میخوابیدی و تلاش های ما برای بیدار کردنت بی نتیجه بود. اصلا دلم نمیخواد بزرگ بشی..دلم مبخواد هر ثانیه ی این روزا به اندازه ی 1 ر.ز یا یک سال کش پیدا کنه... دوست دارم از لحظه های بودنت لذت ببرم... خب حالا بریم سراغ آبروبری از شما: از قبل تولد شما خیلی محتاطانه همه ی نکات رو بررسی کردم و هرگز لحظه ای شما رو بدون زیرانداز رها نمیکردم، شما روز پنجم...
11 آذر 1392

دلتنگ بارداری ام هستم...

به نام خدا آقا محمدحسین امروز روز شانزدهم تولدت هست. متاسفانه هنوز فرصت نکردم عکسهای موبایل و دوربین رو تو لپتاب بریزم. عکس جدید هم آنچنان نگرفتم. آخه شنیدم فلاش دوربین برای چشم نی نیهای زیر 2 ماه خطرناکه.... روز به روز شیرینتر میشی پسرکم...  هر روز به این فکر میکنم که تا قبل آمدنت زندگی چه مفهومی برام داشت... واقعا مادری بهترین کار، عشق و سرمایه ی یک زنه... این روزا برات یه لالایی جدید میخوونم... امیری حسین و نعم الامیر رو تو گوشت زمزمه میکنم و شما با دقت گوش میدی. انشالله حسینی باشی پسر نازنینم. مامانب و زنعمو و بابابزرگ روز یکشنبه اومدند خانه مامان جون اینا دیدن شما. همون روز شناسنامه ات رو بابایی گرفته بودند. دوشنبه شب رفتیم...
10 آذر 1392

15 روز گذشت!

سلام به پسر بازیگوشم 15 روز از آمدنت گذشت و من احساس میکنم خوشبخت ترین زن روی زمین هستم...روزهای اول با هر بار دیدنت چشمام خیس میشد...هنوز هم باور اینکه تو پیشمون هستی سخته...خیلی حرف دارم که برات بگم. اما حیف که وقتش نیست. شما شب ها خیلی شیطنت میکنی و اصلا نمی خوابی! منم مجبورم در روز هر زمان که مشغول استراحت هستی ، بخوابم...محمدحسین جان هنوز رفتارهای جنینی ات رو فراموش نکردی! همیشه موقع خواب دستهات رو بالاتر از سرت میگیری و تمامی انگشتهات رو از هم باز میکنی. خیلی این حرکتت رو دوست دارم. وقتی خوابی، با اینکه خیلی خسته ام اما اصلا دلم نمیاد بخوابم! دلم میخواد فقط به شما نگاه کنم...   دو روز اول بعد از مرخص شدن از بیمارستان خانه خو...
9 آذر 1392

نزول یک فرشته

آقا محمد حسین بامداد شنبه (5:58 صبح) به روش سزارین (اورژانسی) در بیمارستان قمر بنی هاشم با وزن 2800 و قد 50 به دنیا اومد.  زمینی شدنت مبارک پسرکم. هر ثانیه خدا را بخاطر داشتنت شکر میکنم... لحظات مادرانه ام نه آن زمان که گونه ات را به گونه ام چسبانده ام، بلکه آن زمان که جواب آزمایشم را گرفتم، آن زمان که نگران جواب آزمایش های غربالگری بودم، زمانی که نگران حرکاتت بودم، نگران ضربان قلبت، دفع مکونیوم و بند ناف بودم آغاز شد... اما اقرار میکنم احساس ناب مادری ام از لحظه ی در آغوش گرفتنت آغاز شد...هرگز تصور نمی کردم مادری اینقدر لذت بخش و شیرین باشد..موجودی معصوم در این دنیا تنها به تو پناه می آورد...خدایا این لذت را نصیب همه ک...
28 آبان 1392

دیدارت نزدیک است...

میدانم که می آیی و به تمام نگرانی های بارداری ام خاتمه میدهی! محمدم امروز خیلی هیجان زده شدم...ماده ای که دهانه ی رحمم را می بست، دفع شد!! انقدر استرس گرفتم که پرونده ام را در ماشین گذاشتم و همراه خود به خانه مامان جون بردم..پسرم راحت بیا...گمانم راه خروج را اشتباه گرفته ای! از روی پوست شکم درمانده ام سعی داری خارج شوی...عمو محمدصادق پریشب خوابت را دیده بود! موقع اذان به دنیا آمده بودی و روز اول زندگیت صحبت میکردی!!! زنعمو هم خوابت را دیده اند که بعد از دهه ی اول به دنیا آمدی...   عزاداری هایت قبول پسرک حسینی من! 
24 آبان 1392

السلام علیک یا ساقی العطاشی

  نگار دل زارم  صفا بخش مزارم  به جز عشق جمالش به دل خویش ندارم بوالفضل امیرم  امیر بی نظیرم  صفا بخش ضمیرم  که جز عشق رخش در دل خسته نپذیرم  چه خوش باشد اگر باز زند با دو سه تیرم  که صیدش شوم و زیر قدم هاش بمیرم  زغیرش همه سیرم ز غیرش همه سیرم     دل از مهر خدایی اباالفضل نگیرم     سلام به پسر مامانی! امروز هیچ حرفی ندارم که بگم...عزاداریات قبول پسر خوشگلم...خدایا! میشه بزودی  بریم کربلا؟  بریم و مثل قبل تو حرم حضرت ابولفضل و حرم امام حسین (ع) (شب جمعه) سینه زنی کنیم؟ خدایا یه کربلا قسمت منو پسرم ...
22 آبان 1392