آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

از مامان به نی نی

وقت نداریم!

هوالحق پست قبل نصفه ماند!  مشهد خوب، مریضی جوجک، سرماخوردگی و گلودرد من، بابا و جوجک، دارو نخوردن و بالا آوردن بعد دارو، پس زدن های پیاپی، مامان جون و مامانی اینا اومدند دیدن مشهد و مریضی، فشار کلاس ها!!، جلسه ی محمدحسین با دکتر ارحامی و دوستان، یهویی 9 واحده شدم، مامان جون مریض، خانه بازی، سفر بابا، بازی های جدید، دندون های 7 و 8 (4 تا با هم تقریبا- 10 دندونه شدی!!) ، دو تا چیز شکوندن در امروز! (پیاله یادگار مادربزرگم و نمکدان کریستال)، شیطنت و بهانه گیری های عجیب و غریب... و از همه مهمتر: نماز خواندن، الله اکبر گفتن و دست پشت گوش گرفتن، آقا را شناختن و هزار بار اسمشان را تکرار کردن...   دکتر کرامتی  وزنت را 10500...
1 اسفند 1393

سفر مشهد و قرمزی چشم و دندان های پیاپی و گلو درد

به نام خدا چقدر عنوان این پست طولانی شد! بیشتر به انشا می ماند تا موضوع انشا!! هفته گذشته خانواده سه نفره ی ما به اتفاق دانشگاه مشرف به زیارت حرم مطهر شمس الشموس امام مهربانی ها، امام رضا جان (علیه السلام) شد. به رغم سختی های مسیر که با قطار انجام شد، سفر بسیار بسیار خوبی بود و آقا محمدحسین مامان مثل همیشه مانند عروسکی وش اخلاق رفتار میکردند. تنها ناراحتی من خصوصا در مسیر  رفت، قرمزی چشم پسرک بود که به لطف میزبان قرمزی هر دو چشم برطرف شد. شب قبل از سفر هم برای اطمینان خاطر به بیمارستان مفید رفته بودیم. چون خیلی اوضاع چشم سمت چپ خیلی خیلی بد شده بود.
26 بهمن 1393

سفر مشهد و قرمزی چشم و دندان های پیاپی و گلو درد

به نام خدا چقدر عنوان این پست طولانی شد! بیشتر به انشا می ماند تا موضوع انشا!! هفته گذشته خانواده سه نفره ی ما به اتفاق دانشگاه مشرف به زیارت حرم مطهر شمس الشموس امام مهربانی ها، امام رضا جان (علیه السلام) شد. به رغم سختی های مسیر که با قطار انجام شد، سفر بسیار بسیار خوبی بود و آقا محمدحسین مامان مثل همیشه مانند عروسکی وش اخلاق رفتار میکردند. تنها ناراحتی من خصوصا در مسیر  رفت، قرمزی چشم پسرک بود که به لطف میزبان قرمزی هر دو چشم برطرف شد. شب قبل از سفر هم برای اطمینان خاطر به بیمارستان مفید رفته بودیم. چون خیلی اوضاع چشم سمت چپ خیلی خیلی بد شده بود.
26 بهمن 1393

جوجک به دانشگاه تهران میرود!

آقا محمدحسین جان مادر روز چهارشنبه به دانشگاه تهران رفت! مادر بنده خدایش دو هفته بود که آرامش نداشت تا بعد از امتحانات و خستگی درنکرده پروژه اش را تحویل دهد! اما از قضا روز تحویل پروژه خواب ماند!!   تصورش هم غیرممکن است صبح روز تحویل پروژه خواب بمانی و وقتی بیدارشوی که ساعت 11 هست! وقتی قرار ب.ده سعت 10 صبح دم درب اتاق استاد باشی!! چاره کار اینست که گریه کنان به همگروهیت زنگ بزنی و او جواب نداده و گریان با استاد تماس بگیری! استاد هم خیلی ریلکس بگوید دیگر نیا!! و تو بلندتر گریه (بخوانید عر!!) کنی و بگویی که شبانه روز وقت گذاشته ای و او دلش بحالت بسوزد و بگوید خودت را برسان!!!   خدایا خیلی سخت بود! تصورش هم حالم را بد میک...
11 بهمن 1393

از هر دری سخنی!

پسرکم به سان طوطی سخنگو هر چه بگوییم تکرار می کند. هر زمان پدرش مرا صدا می کند او نیز می گوید مریم!! زینب را هم، به همان قشنگی اسم مریم می گوید.  هر روز عصر به خانه مامان جون میرود و در راهرو زینب را با هزار زبان صدا می کند. حدود یک ماه قبل خودش به تنهایی!! یک طبقه رار فت بالا به دنبال زینب وما همه در بهت و نگرانی او را نظاره می کردیم... چند ماهیست که در خانه ی ما مسواک زدن گناهیست نابخشودنی!! هر که به سمت مسواک میرود با گریه و اعتراض مسواک را از آن خود میکند!! هر مسواکی هم به او بدهیم مرغ پسرک یک پا دارد و فقط همانیکه در دست دیگریست را میخواهد!! اینگونه است که مسواک اورجینال مادر بینوا یک ماهست گم شده و چون دلش نمی آید مسوا...
29 دی 1393

محمدحسین کنجکاو

سلام به پسرک پاییزی من! دومین پاییز عمرت هم سپری شد و زمستان بهاری از راه رسید!! پسرکم روزبروز بزرگتر و شکوفاتر شده  و حالا فقط از دور باید  به تماشای ایام کودکی اش بنشینم. نمیدانم نوشته ام  یا نه، محمدحسین مادر خیلی وقت است که مرواریدهای پنجم و ششمش هم در آمده و حالا نوبت دندانهای هفتم و هشتم هست که بیرون بزند و با آمدنش، آرامش را به دلبندم بازگرداند. این روزها محمدحسین بسیار بسیار باهوشتر از قبل شده، حیف که فرصت ثبت تک تک خاطرات نیست. چند وقتیست به طرز عجیبی به تمام محتویات میزنهارخوری دسترسی دارد و در هفته گذشته هر روز صبح (یا همان ظهر عرفی) یک دسته گل به آب داده است. یک روز شیشه ی حاوی چهارمغزش را ریخت! یک روز ظرف ابلیم...
27 دی 1393

کارهای جدید پسرک

صبح ها حال خوشی دارم. چرا که با نوازش دستان پسرم از خواب بیدار میشوم. چرا که با بوسه های مکرر او چشمانم به این جهان گشوده می شود.  آقا پسر مامان چند وقتیه ناز و بوس رو یاد گرفته و دیگه بجای ناز کردن ما رو مورد عنایت قرار نمیده. امروز صبح هزاران بار بلند بلند میگفت خوشگل!!! چون ما زیاد محمدحسین رو با صفت خوشگل صدا میکردیم، اون هم یاد گرفته. پسرکم دست و پا رو حدود یک هفته بود میشناخت و حالا در این دو شب گوش و بینی رو هم خیلی سریع نشون میده. بیا، برو، نرو، کیه و... هم یک هفتست واضحتر به کار میبره. از وقتی که کابینتهای جدید اومده راه ورود به اتاقش باز شده و حالا تنها سرگرمیش بالا رفتن از پله ها و خرابکاری در اتاق هست... با وجود اینکه ...
9 دی 1393

روزهای خوب و شیرین ربیع

بسمه حق سام بر نازنین پسر خداروشکر با اومدن ربیع الاول حال محمدحسین جان بهتر شده. هفته ی سختی رو پشت سر گذاشتیم... محمدحسین ویروس خیلی بدی گرفت و تقریبا چهار شبانه روز خواب و خوراک رو برای من و پدر و البته خودش حرام کرد... خدامیدونه چی تو این چند روز کشیدیم. بعد از تب جوجک، چهارشنبه شب رفتیم مطب د. کرامتی و یک سری دارو تجویز کردند. گویا ویروسی (سوغات کربلا) بوده که گوش و گلوی محمد مادر رو درگیر کرده بود. چهارشنبه شب که نیمه های شب با گریه بیدار شد و دیگه با هیچی آروم نشد... بعد نماز انقدر سرم درد میکرد که محمدحسین رفت خانه مامانی. اونجا بالاخره آروم شد و یک شاعت خوابید و وقتی اومد خونه خودمون روز از نو و روزی از نو... سر ظهر با کالسکه ...
5 دی 1393

13 ماهگی پسرک

هو الحکیم سلام به عشق شیطون مامان از دیروز وارد ماه چهاردهم تولدت شدی... چقدر روزهای کودکی سریع و با شتاب میگذرند.. خیلی خیلی شیطون شدی و تمام روز دنبال شما هستم. البته گاهی هم در حین انجام کارهای خانه شما دنبال من! از راه رفتنت قند در دلم آب می شود و هر چه بگویم از دبری هی این روزهایت کم است... به ساعت، لوستر و دست بنا به درخواست ما اشاره میکنی. وقتی میگوییم دستت کو؟ میگی گیلی گیلی و با انگشت ظریفت کف آن یکی دستت گردی میکشی (ین بازی را مامانی به شما یاد دادند). وقتی تسبیح و مهر یا نمازخواندن ما را ببینی میگویی الله اکبر...و... امروز انقدر در خانه دویدی که سرت به دیوار خورد و کمی کبود شد... شکر خدا پدر هم یکشنبه از کربلا آمدند و من هما...
26 آذر 1393