آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

از مامان به نی نی

عکسنامه بهار 93

سلااام پسر نازم حال مامان اصلا خوب نیست. گمونم مسموم شدم. بخاطر سرگرمی عکسهاتو برات میذارم.. فدای شما بشم... محمدحسین در یک روز بهاری   محمدحسین به خانه مامانجی می رود.   محمدحسین بعد از خوردن حریره بادوم   محمدحسین بعد از یک گردش حسابی     جمعه هفته گذشته- طلاییه (به مناسبت روز پدر و تولد دایی محمدعرفان) د   اینم تولد دایی محمدعرفان- شب میلاد مولا علی (ع)   اینم کادوی ناقابل ما برای روز پدر   ...
24 ارديبهشت 1393

محمدحسین مریض و روز پدر

سلام خدمت عزیزدلم، آقا محمدحسین دو شبه که شما مریضی و از این غصه مامان و بابا رو هم مریض کردی. انشالله فردا بهتر میشی و دوباره خنده مهمون لبهات میشه.... دکتر بهادرفر به شما کلی شربت و قطره داده. قطره اهنت رو هم از دبروز شروع کردم. قد و وزنت این دو ماه اصلا جالب نبود. باید هفته آینده بهداشت برویم و ببینیم چی میشه... امروز روز پدر بود... دومین سالی که بابا حمیدرضا پدر هستند... من و شما به بابایی عطر هدیه دادیم و براشون کیک پختیم. دیشب منزل مامان جون و امشب منزل مامانی اینا بودیم. باباجون و عمو صادق هم رفتند اعتکاف. یادش بخیر دوران دانشجویی و اعتکاف های رجب و رمضان... ...
24 ارديبهشت 1393

محمدحسین بهترین پسر دنیااااااااا

سلام به بهترین و خوش اخلاقترین پسر دنیا این روزها به بهارهای سال های گذشته فکر میکنم...هر سال بهار، برای من رنگ و بویی متفاوت داشت. هر سال دوست داشتنی تر و خاطره انگیزتر از سال قبل... چه آن سالی که برای اولین بار دست در دست پدرت گذاشتم و مونس لحظه هایش شدم، چه آن سالی که بعد از جشن عروسی، فروردین ماه را نه، فصل بهار خود را با سفر به سرزمین وحی، عسل نمودیم، و بهار بعدی نیز، با سفر به کربلا متبرک کردیم، چه سال قبل که ثمره ی عشقمان (یعنی تو!) در بهار خودنمایی کرد وناجوانمردانه تازاند!! و چه امسال که تو نازنین فرشته در آغوشمان هستی...این روزها به این فکر میکنم که قبل از تو بهار بود؟ چقدررررررر دوست داشتنی هستی محمدحسین جان!! شاید بارها و ب...
18 ارديبهشت 1393

روز مادر

سلام به بهترین پسر دنیا این روزها غرق عشقبازی با توام.. لذت در آغوش گرفتنت، بازی با موهایم، آواز خواندنهایت، همه و همه وصف ناپذیره... هر لحظه عشقبازی با تو، حکم سجده و بندگی به درگاه حق داره... محاله تو رو ببینم و به یاد خدا نیفتم. خدایی که تو رو بهم هدیه داد... خدایی که همیشه حواسش بهمون بوده و هست... از دیروز فرنی خور شدی و برای اولین بار شیشه رو دو دستی گرفتی و تندتند غذا خوردی... خیلیییی جالب بود. کلی فیلم ازت گرفتیم.  فردا روز مادره. امشب پایین و فردا انشالله خانه مامان جون میریم...
30 فروردين 1393

پسرک سینه خیز من!

محمدحسین جان امروز بعداز ظهر سینه خیز رفت... انشالله روزی رو ببینم که در جبهه های نبرد سینه خیز بره   خودتو کشیدی جلو و اسباب بازی هاتو برداشتی...البته قبل از این هم از این کارها میکردی، اما امروز خیلی مشهود بود. امروز بعد از چهار ماه بالاخره باباجونو راضی کردم تا بریم چکاپ. از شانس بد من، دکتر نیمد و همگی ناراحت شدیم و خسته و نالان برگشتیم خانه. میخواستم بعد دکتر برم خرید که مامانی نگذاشتند برم. عوضش یه نهار مفصل خوردیم و دوتایی خوابیدیم.  خلاصه امروز هیچ کار مفیدی نکردم. خیلی این روزا با هم بیرون میریم. دارم فکر میکنم اگر کالسکه نبود دست مادرا تو همون ماه اول میشکست... من که پمج دقیقه هم نمیتونم... حتی سر شستن هم مشکل د...
26 فروردين 1393

5 ماهگی محمدحسین جان

سلام به نفسم؛  سلام به عشقم این روزها انقدر گرم لذت هستم که دوست دارم زمان کش میومد تا من از وجود پسر بهشتیم لذت ببرم. به جرات میتونم بگم مادری فقط لذت هست و بس! حتی سختی هاش  هم برات شیرینه... محمدحسین جون خیلی خیلی آواز میخوونه. از خودش صدای آغوو، ااا، بووووو در میاره. هنوز دندون نداره و خیلی اذیته  ده روزی میشه موقع سینه خیز هر وقت خسته میشه سرشو میذاره رمین و استراحت میکنه. عااااااااااشق این حرکتشم. حدودا ده روزم هست غذای کمکی که فعلا لعاب برنج هست رو بهش میدم. دیروز هم برای اولین بار چند ثانیه تو رورک نشست. و اما بریم سراغ روزانه های بهاری گل پسرم عید به سرعت تمام شد. سال تحویل مثل هر سال حرم حضرت عبدالعظیم بودیم...
25 فروردين 1393

اولین ها

خیلی وقت است چیزی ننوشته ام، ترسم آنست این عادت از یادم برود.   امروز اولین کالسکه سواری دونفرمون کلید خورد. صبح و عصر با هم بیرون رفتیم. فردا هم اولین کلاس دو نفرمون هست. میریم حوزه. هفته پیش (پمجشنبه) غذا خور شدی. کامت رو با غذای نذری برداشتیم. در روز شهادت بانوی دو عالم، حضرت زهرا (س) غذای کمکی ات را با لعاب برنج -که به تصورم نذر خانوم بود- شروع کردم.   یاعلی به امید وقتی برای نوشتن...
21 فروردين 1393

جوجک من در سالروز اعلام حضورش، واکسن زد...

پسرک ناقلای من امروز با مشقت فراوان واکسن زد. بخاطر عدم همکاری کالسکه بی وفا، آقا محمدحسین در بغل مامانی گشت و گذار فرمودند... غروب هم بابا حمیدرضای گل برگشتند و دلمون رو شاد کردند. خداحفظشون کنه که وجودشون گرمی بخش خونمونه.... مثل همیشه سوغاتی های جذاب  امروز سالگرد مثبت شدن بیبی چک هست... یادش گرامی ...
26 اسفند 1392

محمدحسین چهار ماهه شد

سلام به پسر عزیزتر از جانم... از امروز وارد پنجمین ماه تولدت شدی.. قربانت بروم قشنگترینم...  هنوز هم داشتنت را باور ندارم فرشته ی ناقلای من...      پ.ن1 : من و شما دیشب از خانه مامان جون برگشتیم. بابا جون انشالله فردا شب برمیگردند. فردا صبح با مامانی به بهداشت میرویم تا واکسن چهارماهگی شما را بزنیم. پ.ن2: عکس مربوط به بیمارستان هست. ...
25 اسفند 1392