پسرک عجول
هنوز سه ماهت نشده که سر میخوری و از کریر سعی داری بیرون بیایی!
هنوز سه ماهت نشده که غلت میزنی و دمر میشوی و مادر از همه جا بی خبر را نصفه جان میکنی!
هنوز سه ماهت نشده که جهاد پسرداری برایم آغاز شده است!!

محمدحسین جان به گمانم یک پسر تمام عیار و بسیار بازیگوشی باشی! این هفته رفتارهایت تغییر کرده و روی دیگری از خودت را به ما نشان دادی نفس مادر! عاشق روی ماهت هستم! عاشق شیردادن و زل زدن به چشمان درشتت! عاشق خنده ها و آواز خواندنت... حتی عاشق بهانه گیری هایت! وقتی گریه میکنی و اشک میریزی دلم آتش میگیرد! این روزها بچه داری من، حکم روضه مکشوف دارد! با هر بوسه به تو یاد سرباز شش ماهه ی کربلا می افتم... ای کاش تو هم سرباز خوبی شوی! ای کاش بتوانم تو را به خوبی بپروانم. هر روز صبح با مولایت تجدید دیدار میکنی. ساعاتی قرآن گوش میدهی. هر غروب به اهل بیت سلام میدهی و زیارت جامعه گوش میدهی. هر روز چند ثانیه ای به قاب روی دیوار که عکس امام و اقا هست نگاه میکنی تا یادت باشد ایران اسلامی سربازها میخواهد... اما نمی دانم این تلاشها کافیست؟ کاش بشود خودم را تغییر دهم! محمدحسین جان هر چند هنوز داشتنت را باور ندارم اما ممنونم که هستی! تو هستی!! و حضورت باعث رشد و پیشرفت من هست! با وجود تو، تلاش میکنم انسان بهتری باشم...

پ.ن: فردا خانه خاله منصوره دعوتیم. پسفردا هم همکلاسی های دبیرستان مامانی میان خونمون. دیشب هم مامانی هدیه تولدم را دادند. یک بلوز فوق العاده زیبا. دستشون درد نکنه. بعد هم مهمونی گرفتند و همه را از سیاه درآوردند...


پسرک عجول
