پایان سه ماهگی
به نام خدا
به همین زودی یک فصل از زندگی شما گذشت.. روزهایی که شیرینتر از اون روزها به خاطر بیست و چند سالم نمیاد! لذت هایی که قابل بیان نیست. این روزها تنها کارم شکر به درگاه خداست و دعا برای تمام منتظران...
روز جمعه به مناسبت سه ماهگی شما و تولد مادرت، مامان جون اینا مهمان خونمون بودند. بعد نهار برات یه کیک کوچولو درست کردم. روز دوشنیه هم خاله فهیمه مهربون اومد خونمون. سه شنبه به خبر فوق العاده خوب بهم رسید. خاله منصوره عروس شد. بر حسب اتفاق آقای داماد با باباجونی آشنا دراومدند. شما خیلی با نمک شدی. مثل اینکه تاره صدای خودتو کشف کردی. مرتب در حال آواز خووندن (جیغ کشیدن) هستی. گاهی هم ما باهات همراهی میکنیم. تمام روز مشغول بازی یا مطالعه هستی. کتابایی که خاله الهه برات اورده را کار میکنم.
عکس های 91 روزگی (شنبه)


عکس های 93 روزگی (دوشنبه)




پ.ن: کلاه کار مامانجی و شال محصول مشترک من و مامانی هست :).
قربانت بروم چشم تیله ای من! سلطان من! ملوان زبل من!


پایان سه ماهگی
