آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

از مامان به نی نی

یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا

1393/6/5 2:34
نویسنده : مامان مریم
169 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به دردونه ی مامان

بابا جون پس از حدود دو هفته دوری امشب به خونه برگشتند و مثل همیشه و شاید بیشتر از همیشه قلبمون رو شاد کردند. شما هم بر خلاف اینکه خیلیییییییی خسته بودی و خوابت میومد تا چند ساعت بعد از اومدن بابایی شادی کردی و به سختی خوابیدی... 

بن بست دنیاست برای من آغوشت... اولین باریست که هراسی ندارم بگویم به بن بست رسیده ام...

تو این مدت منو شما دائما در حال جابجایی بودیم... توضیح این مدت خودش یه شاهنامه هست. از خانه خاله عاطفه (همکلاسی دانشگاه) بگیر تا باغ و خانه بابا بزرگ... تمام این اتفاقات با یک غم و رنجش خیلییییییییییی سخت به اسم فراق همراه بود! اگر حضور مادر و پدر و خواهر برادر عزیزم نبود مطمئنا بیمار میشدم... خدا همشونو برامون حفظ کنه که وجودشون تو زندگیم حیاتیه....  چقدررررررررر این مدت به همشون زحمت دادیمغمگین...  بابا جون این بار هم سوغاتی های جذابی برای منو شما آورند و مثل همیشه مارو شرمنده (بخوانید ذوقمرگ) کردند چشمک

و امااااااااااااااااااا یک خبر خوب... دکتری قبول شدم خوشمزه بالاخره به رویای مادرم رنگ حقیقت بخشیدم... خداروشکر که تونستم خنده رو روی لبای پدر مادرم بکارم... تمام این اتفاق رو لطف خدا و شاید معجزه میدونم.... جالب اینجاست که بابا جون در تمااااااااااااام این فرایند قبولی غایب و دور از ما بودند... مرحله اعلام رتبه، مرحله دعوت به مصاحبه، مصاحبه ها و قول قبولی و اعلام نتایج نهایی! ولی مهم اینه که اگر کمک ها و همدلی های بابا حمیدرضا نبود این اتفاق مهم رخ نمیداد.. خداروشکر که تونستم دل همه ی خانواده رو خصوصا مادرم رو شاد کنم. انشالله خدا کمکمون کنه این 4-5 سال راحت و به سلامت و خیر و خوشی تمام بشهخسته​... روز یکشنبه 26 مرداد ماه ساعت 11.30 این خبر اعلام شد و من موفق شدم با بالاترین نمره در بین مصاحبه شوندگان وارد مقطع جدیدی (در همان دانشگاه اسبقم، شریف جان) بشوم. همان روز مامان جون و فهیمه و عرفان منزل ما بودند... یادم هست موقع قبولی کنکور کارشناسی نیز خاله فهیمه خانه ما بود...

اما برسیم به کارهای شیرین شما که گاهی از شدت ذوق چشمامو پر اشک میکنی. از صبح که از پا میشی یکریز صحبت میکنی (این عادتت به من رفته خندونک ) دد، ماما، بابا، دست دست، ابه، به به و... کلماتی هستند که به درستی و به موقع ادا میکنی. بنا به خواسته اطرافیان شروع به دس دسیتشویق یا بای بایبای بای میکنی (موقع بای بای گاهی دو دستی خداحافظی میکنی و یک صدای خاصی از خودت در میاری که خیلیییی خوبه). از پله براحتی بالا میری. این مهارتت برای پله های آشپزخانه بوده. خیلی راحت با زانو از دو پله بالا میری و میری سمت کمد خودت بوس شبانه روز شیر میخوری و مهلت هیچچچچچچچچچچ کاری رو به من نمیدی... وقتی از در میام تو خیلییی بغض میکنی . گاهی گریه میکنی گریه اسباب بازی های این موقع شما استوانه و حلقه هوش، توپ و تعداد زیادی عروسک سوتی و.. هست ولی به هر حال به طی و جارو و قاشق بشقاب بیشتر علاقه نشون میدی...

دوستت دارم فرشته ی نه ماهه ی من!

 

پ.ن: عکس ها بدون ویرایش هستند! اینجانب یک عدد مادر تنبل (سرشلوغ) هستم!خواب آلود

پسندها (2)

نظرات (2)

خاله مائده
6 شهریور 93 2:07
مبااااركه خيييلي خوشحال شدم انشالله كه هميشه خبراي خوب از جانب شما بشنويم عكسا هم بدون ويرايش خوشگلن ماشالله آقا پسر انقدر نازه ويرايش نميخواد
خاله ستاره
7 شهریور 93 0:11
مباركه دوست پرتلاش من. منم اين روزا سخت درگير مادري كردنم. دعا كن برامون ماشاالله به گل پسر. دلم براتون تنگ شده