اولین نماز جمعه جوجو
امروز سیزدهم رجب المرجب میلاد با سعادت امیرالمومنان علی (ع) بود. دیشب عمو و عمه بابایی اومدند دیدن مامانی اینا و کلی خوراکی های خوشمزه مثل همیشه برامون آوردند. بعد به اتفاق عمه و مامانی رفتیم دیدن زنعمو. البته مامانی گفتند که اگر من نخوام میتونم نیام اما من رفتم. 
وقتی رفتند ما هم رفتیم هیئت عشاق الحسین . تا ساعت 12 اونجا بودیم و بعد رفتیم حرم حضرت شاه عبدالعظیم. حالم زیاد خوش نبود و تهوع کوفتی اومده بود سراغم. اما با این وجود برای شما دسته گلم خیلیییییییی دعا کردم. انشالله صالح و سالم باشی..نماز اول وقت خوون و با ایمان. خوش اخلاق و عفیف. زیبا رو و درس خوون...
دیروز مامانی چند بار گفتند دوست دارند شما دختر باشی و خیلی زیبا... با اینکه برای من و بابا مهم نیست اما یه کم استرس دارم. تنها کسی که جنسیت شما براشون مهمه مامان بابایی هست. انشالله هرچی خدا صلاح میدونه باشی و البته دوست دارم مامانی هم خوشحال باشند.
دیشب تا سحر بیدار بودیم و یک اتفاق خیلی بد برام افتاد. حدود ساعت 12 از خواب بیدار شدیم و به همراه بابا جون رفتیم نماز جمعه. بابای مهربون خودم رو هم اونجا دیدیم...الهی قربونش برم که اصلا بهش نمی خوره بابابزرگه دو تا فسقل شیطونه
عید رو بهشون تبریک گفتیم. البته عصر برای افطار میریم خونشون یا میریم رستوران. بابایی ها همگی مثل همیشه روزه گرفتند. فقط من و مامان جونی ها به علت های موجه روزه نیستیم 
تصمیم دارم از این به بعد مادر بهتری باشم. کمتر از اطرافم برنجم و غصه بخورم.. تمام هدفم آرامش بیشتر شما و حسن خلق شماست...نمی خوام ذره ای بعدا احساس ندامت کنم..عزیزم شما برای من دعا کن بتونم تو مسیر رسیدن به این دفم موفق باشم... راستی مادر جون عیدت مبارک!!


اولین نماز جمعه جوجو
