خیال باطل!
گمان میکردم در پایان پنج ماهگی خوب شده ام! چقدر شاد بودم دیروز! وقتی بابایی میگفتند اینقدر نگو خوب شدم! خودت رو چشم نزن! متوجه نبودم ممکنه دوباره مبتلا شم...
بله گل پسرم! مامانی امروز 3 بار تا الان که ساعت حدوده 10 هست حالش بد شده
ای خدا کمکم کن!
برای تغییر روحیه الان از تخت بلند شدم و چند تا عکس از گلدان های شما انداختم...این گلدان ها همه به همت مامانی برای شما و به عشق شما آماده شده.
وقتی متوجه شدیم شما مهمون خانه ی ما شدی، حال و هوای خونمون تغییر کرد...منی که ذره ای به گل و گیاه علاقه نداشتم الان بعد از پنج ماه عاشق گلدون های شما هستم...گلدان های سفید را جمعه به همراه مامانی و زنعمو و بابا جون رفتیم گرفتیم. البته بگم یه عالمه گلدون تو راهرو هم داریم که اگر شد یه روزی عکس اونا رو هم میگذارم.
گلدان هایی برای تو...






بعدا نوشت1: امشب شب عید نیمه شعبان هست. اگر سعادت داشته باشیم انشالله مثل سال قبل برای مراسم احیا به همراه بابایی میریم دانشگاه تهران.
بعدا نوشت2: مامانی دیروز صبح زود رفتند مشهد. ما هم دیشب رفتیم خونشون تا برای بابایی و عمو محمدصادق غذا و شربت و سالاد آماده کنیم.


خیال باطل!
