آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

از مامان به نی نی

کارهای جدید پسرک

صبح ها حال خوشی دارم. چرا که با نوازش دستان پسرم از خواب بیدار میشوم. چرا که با بوسه های مکرر او چشمانم به این جهان گشوده می شود.  آقا پسر مامان چند وقتیه ناز و بوس رو یاد گرفته و دیگه بجای ناز کردن ما رو مورد عنایت قرار نمیده. امروز صبح هزاران بار بلند بلند میگفت خوشگل!!! چون ما زیاد محمدحسین رو با صفت خوشگل صدا میکردیم، اون هم یاد گرفته. پسرکم دست و پا رو حدود یک هفته بود میشناخت و حالا در این دو شب گوش و بینی رو هم خیلی سریع نشون میده. بیا، برو، نرو، کیه و... هم یک هفتست واضحتر به کار میبره. از وقتی که کابینتهای جدید اومده راه ورود به اتاقش باز شده و حالا تنها سرگرمیش بالا رفتن از پله ها و خرابکاری در اتاق هست... با وجود اینکه ...
9 دی 1393

روزهای خوب و شیرین ربیع

بسمه حق سام بر نازنین پسر خداروشکر با اومدن ربیع الاول حال محمدحسین جان بهتر شده. هفته ی سختی رو پشت سر گذاشتیم... محمدحسین ویروس خیلی بدی گرفت و تقریبا چهار شبانه روز خواب و خوراک رو برای من و پدر و البته خودش حرام کرد... خدامیدونه چی تو این چند روز کشیدیم. بعد از تب جوجک، چهارشنبه شب رفتیم مطب د. کرامتی و یک سری دارو تجویز کردند. گویا ویروسی (سوغات کربلا) بوده که گوش و گلوی محمد مادر رو درگیر کرده بود. چهارشنبه شب که نیمه های شب با گریه بیدار شد و دیگه با هیچی آروم نشد... بعد نماز انقدر سرم درد میکرد که محمدحسین رفت خانه مامانی. اونجا بالاخره آروم شد و یک شاعت خوابید و وقتی اومد خونه خودمون روز از نو و روزی از نو... سر ظهر با کالسکه ...
5 دی 1393

13 ماهگی پسرک

هو الحکیم سلام به عشق شیطون مامان از دیروز وارد ماه چهاردهم تولدت شدی... چقدر روزهای کودکی سریع و با شتاب میگذرند.. خیلی خیلی شیطون شدی و تمام روز دنبال شما هستم. البته گاهی هم در حین انجام کارهای خانه شما دنبال من! از راه رفتنت قند در دلم آب می شود و هر چه بگویم از دبری هی این روزهایت کم است... به ساعت، لوستر و دست بنا به درخواست ما اشاره میکنی. وقتی میگوییم دستت کو؟ میگی گیلی گیلی و با انگشت ظریفت کف آن یکی دستت گردی میکشی (ین بازی را مامانی به شما یاد دادند). وقتی تسبیح و مهر یا نمازخواندن ما را ببینی میگویی الله اکبر...و... امروز انقدر در خانه دویدی که سرت به دیوار خورد و کمی کبود شد... شکر خدا پدر هم یکشنبه از کربلا آمدند و من هما...
26 آذر 1393

روزهای دلتنگی من و محمدحسین کچل!

به نام خدا سلام به آقا محمدحسین عزیزتر از جان روزها و ساعت ها میگذرند و تو قد میکشی و بزرگ و بزرگ تر میشوی. انقدر سر همه ی ما گرم است که کمتر فرصت نوشتن پیدا میکنم. چند روزیست که توسط عمو سعید کچل شدی و خیلی بامزه!! روز جمعه به مناسبت تولد پدر خوبم، نهار را در طلاییه خوردیم و عصر با مامان جون اینا رفتیم خونشون و همان شب موهای شما را زدیم. ابتدای کار متوجه نشدی و با ما حرف میزدی ولی وقتی عمو را با ماشین اصلاح دیدی ناارومی کردی... خلاصه به سختی موهای شما را یکدست مرتب کردیم. خیلی با نمک و البته مظلوم شده ای! بخاطر کارهای دانشگاه مجبور شدیم شنبه هم بمانیم و کمی از پدر دور شدیم. مامان جون برای شما کلی اسباب بازی های جدید خریدند: لگو، تلفن،...
19 آذر 1393

محمد شیرین من

به نام خدا کنار قدم های جابر، سوی نینوا رهسپاریم ستون های این جاده را ما، به شوق حرم می شماریم شبیه رباب و سکینه، برای شما بی قراریم ازین سختی و دوری راه، به شوق تو باکی نداریم فدایی زینب، پر از شور و عشقیم اگر که خدا خواست، بزودی دمشقیم   دوباره نزدیک اربعین شد و حال و هوای من هم کربلایی. امسال هم توفیق حضور ندارم. محمدحسین شیرین ما یک سال و 13 روزه شد. خداروشکر که روزبروز شرایطمون بهتر میشه. محمد جان دیگه برحتی با تلفن با مامان بزرگاش صحبت میکنه و البته گرفتن تلفن از دستش غیر ممکنه. بخوبی الو میگه و مرتب از ما میخواد گوشی موبیلا یا تلفن رو بهش بدیم تا الو کنه. در ضمن مشاهده شده پدر گرام ایفون خونه رو هم...
8 آذر 1393

واکسن یک سالگی+ عکسهای خاله سما

  سلام به عشق مامان بالاخره با 3 روز تاخیر واکسن 1 سالگی زده شد! روز دوشنبه بعد دانشگاه بردمت بهداشت که گفتند واکسن تمام شده. خلاصه بعد از دو روز پیگیری جای دیگری نزدیک منزل یافتم و با بابا حمید بردیمت برای واکسن و خداروشکر که چند ثانیه هم گریه نکردی. قد و وزن شما هم 9250 گرم و 75 سانت بود که بنظرم خیلیییییییی پر خطا بود. چون در 9 ماه و 20 روزگی قدت 74 سانت بود و من کلا به اندازه گیری های پزشکت مطمئن ترم   در هر صورت روند رشد شما خداروشکر رضایت بخشه هر چند تپل نیستی. دیروز تلفن خانه را برمیداشتی و خیلی خوب و صاف در گوشت میگذاشتی و حرف میزدی. تا پیش از این گوشی را کج دم گوشت قرار میدادی. نمی دانم گفته بودم یا نه تعداد را ...
28 آبان 1393

محمد من یکساله شد!!

تو 365 روز پیش پس از سختی ها و دشواری های مادرانه آمدی و به جانم روح بخشیدی... تولدت مبارک پسرم! هر چند هنوز داشتنت را باور ندارم!!! تو بی شک بهترین موجودی بودی که می توانستی تنهایی ام را پر کنی و به تکامل نزدیکترم سازی! اکنون بعد از یک سال و چند ساعت!! به خود می بالم بابت فضل و نعمتی که خدا به من عطا کرد... رحمتی که اسمش "مادری" است... قسم میخورم تو از هر لحاظ فوق تصور من و پدرت بودی! هر لحظه زندگی با تو برایمان درس است! انقدر که پاک و بی ریا به ما محبت میکنی... نمی دانم خدا ار با چه واژگانی شکر کنم بخاطر وجودت! خداروشکر که یک سال از بهترین لحظات عمرم با لذت و شادی گذشت!! خدایا به تمام خانه ها برکت و شادی و آرامش عطا کن و محمد حسی...
25 آبان 1393