آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

از مامان به نی نی

پسرکم ایستاد!

خیلی وقته خودت خودتو سرگرم میکنی. برات گفته بودم علاقه زیادی به طی و جارو داری. مثل همیشه پای لپ تاپ بودم و هر از چندگاهی از لابلای پایه های صندلی می پاییدمت و غرق عشقت می شدم که یهو دیدم ایستادی. به طرفت دویدم و دیدم که بخاطر جارو ایستادی و دستت رو گرفتی به جارو... خیلی ذوقمرگ شدم اما از ترس افتادنت به عکس نرسیدم. فدات بشم دردونه ی کوچکم... 8 ماه و 25 روز: اولین مروارید گل پسر. 8 ماه و 26 روز:  ایستادن محمدحسین.   پ.ن: پروسه دندون محمد خیلی طولانی بود. از 3-4 ماهگی به شدت لثه اش می خارید و اب دهانش می رفت. دو سه شب قبل از رویش هم به شدت بد خواب شده بود...   ...
20 مرداد 1393

محمدحسین دندون دار می شود!!

دیری دیرینگگگگگگگگگگگ!!! بله! بلاخره جوجک ما هم دندون دراورد!   امروز وقتی تو آژانس بودیم تا بریم اتلیه، زنعمو جون دیدند. خیلی هیجان زده شدم و تعجب کردم چرا خودم متوجه نشدم. همون موقع سریع به بابایی و مامانی و مامان جون اطلاع دادم  و مامانی گفتند که دیروز وقتی با قاشق خوراکی میدادند فهمیدند ولی بیرون نزده بوده  خلاصه کلی هیجان بابت دندون جوجک! فعلا هم که نمیشه عکس بگیرم. اصلا و ابدا امکان عکاسی از دندون همایونی وجود نداره  اما جونم بگه از دومین اتلیه محمدحسین که جونمو به لبم رسوند   آقایی که قبلش خوب خوابیده بود و تو ماشین کلی شادی میکرد به محض رسیدن بدقلق شد و اصلا نمی شست! خلاصه با یه بدبختی و...
20 مرداد 1393

پدر، عشق، پسر

امروز وقتی باباحمید از در اومدند داخل، محمدحسین بلند شد توی بغلم و داد زد "بابا". انقدر ذوق کردیم که منو بابا جیغ زدیم و تا چند دقیقه فضای خونه ی محو حرکت پسرک ناقلا بود... از علاقه ی عجیب حمیدرضا به محمدحسین اطلاع دارم ولی یقین دارم همه ی محبت ما به محمدحسین در برابر عشق و علاقه ارباب به جوان کربلا، حضرت علی اکبر، خیلی ناچیزه... اونوقته که تا ته روضه ی عرباً عربا میری و به جانت آتش میزنند.. با اینکه سراپا غفلت و گناهم، اما انگار مادری من عجین شده با زندگی اهل بیت، از جنینی پسرک، تا نوزادی و حالا ...  خدا به دل پر رنج رباب، مرا در امر خطیر مادری یاریم کن... پ.ن 1: امروز از صبح تا عصر محمدحسین عزیزتر از جان، دور از ماد...
14 مرداد 1393

من عاشق پسر جونم هستم!

گاهی انقدرر غرق لذت میشوم که اگر کسی مرا ببیند حتما به عقلم شک میکند! این روزها شیرینی پسرکمان بیش از حد معمول شده و تاب و توان را از ما گرفته. هر چه میگذرد بیشتر به عمق عشق و محبت مادری پی میبرم... عجیب روزهایی هستند این روزها!  یادت هست روزی برایت نوشتم فرشته هفت سانتی متری من؟! و اکنون تو هفتاد سانت شده ای! یادت هست انقدر کوچک بودی که تا مدتها از شستنت واهمه داشتم؟ روزها را به کمک مامانی و مامان جون و شب ها را به مدد پدر صبح میکردیم و حالا تو انقدر بزرگ شده ای که براحتی حمام میرویم...  برای شکر این نعمات اگر شب و روز سجده کنم کم است... متاسفانه بخاطر شیطنتهای پسرک چشم تیله ای انقدر سرم شلوغ هست که فرصت نوشتن پیدا نم...
11 مرداد 1393

محمدحسین فرشته ی خانه ما

پسرک شیطون و بازیگوش مادر سلام! کم کم بساط مهمانی خدا برچیده می شود... هر چند امسال چیزی از این ماه مبارک درک نکردم... واقعااااا هیچ چیز! تنها امیدم کرامت خداوند و اهل بیت هست که دستگیری کنند. فردا عید فطر است. انشاالله با هم به نماز برویم، مثل سال قبل! روزهای گذشته روزهای خوب و پرکاری داشتیم. دو مهمانی بزرگ (جمعه و یکشنیه) به خیر و خوشی برگزار شدند و آقا پسر گل مامان به بهترین نحو از مهمانان پذیرایی کرد. محمد مادر تمام خانه را با سینه خیز طی میکند. عاشق آشپزخانه و وسایل آشپزی شده است. البته معشوقه قدیمیش یعنی شارژر و سیم را هم فراموش نکرده است. درست غذا نمی خورد و خون هب جگرم کرده است. امروز پیش دکتر زینب می رویم تا نظر ایشان را جو...
6 مرداد 1393

تولد بابایی و ورود به نه ماهگی

پسر نازنینم...رویای کوچک شیرینم!! هشت ماه از با هم بودنمان میگذرد! هشت ماه شیرین و رنگارنگ پر از خاطرات قشنگ با تو بودن! خاطرات بزرگ شدن و شکوفا شدنت... خاطراتی که برای لحظه لحظه و ثانیه ثانیه آن شکرخدا باید کرد... پسرک عزیزم روز به روز شیرین سخن تر می شود. حالا صبح ها با صدای شادی پسرک از خواب بیدار می شوم. چشمانم را که باز میکنم نگاه زیبای محمدحسین در نگاهم گره میخورد که با تمام عشق و امید میخندد. پسرکی که فارغ از گرسنگی و کثیف بودن جایش، چهاردست و پا و سینه خیز، شادی کنان به سمت مادر می اید...  روزانه های بی برکتم کاملا صرف پسرک می شود. خداروشکر که محمدحسین عزیزتر از جانمان، فرشته ی کوچک خانه ی ما حالش روبراه شده است... امروز ت...
29 تير 1393

هفته ای که به خیر گذشت!

سلام به محمدحسین، پسر عزیزتر از جانم... روزهای گذشته، روزهای سختی برای ما بود. صبح روز چهارشنبه دو هفته قبل راهی مشهد شدیم. ابتدا در دوربرگردون فرودگاه جریمه شدیم و داخل فرودگاه برای اینکه شناسنامه شما همراهمون نبود و من هم کارت ملی با خود آورده بودم خیلی معطل و اذیت شدیم. خلاصه به هر مصیبت و استرسی که بود به پرواز رسیدیم. در مشهد شما طبق معمول بسیار عالی بودی و شیرین! خیلی سفر خوبی بود خداروشکر. بابا حمیدرضا هم عصر پنجشنبه به ما ملحق شدند و کالسکه ی شما رو هم آوردند. متاسفانه اصلاااا حاضر به نشیتن در کالسکه نبودی. هر سری با کلییییییی ترفند شما رو مینشوندیم تو کالسکه. یه جیغ با مزه هم میزدی که به جای اینکه حرصمون رو دربیاری بیشتر خند...
17 تير 1393

اذن به یک لحظه نگاهم بده!

بالاخره بزرگواری آقا و حال و هوای این روزهایم منجر به رفتن شد! بله!  انشالله فردا صبح عازم مشهد هستیم. همین امروز صبح بلیط هواپیما جور شد و مهیای سفر شدیم... خداروشکر! یادش بخیر! سال اخر لیسانس هم پنج روز آخر ماه شعبان مشهد بودیم و روز اول ماه مبارک امتحان تنظیم داشتم   دلم هوای مناجات شعبانیه های مدرسه پریزاد حاج سعید حدادیان دارد.. اذن به یک لحظه نگاهم بده...   پ.ن 1: خداروشکر بیماری مشت محمدحسین امروز مرتفع شد! یک روز و نصفی دونه های قرمز مهمون پوست صورت و شکم محمدحسین بودند... خیلی سخت گذشت. یکشنبه بعد از مهمونی دوستان رفتیم مطب د. کرامتی...که کاشف به عمل اومد ویروسی از طرف ناقلین بالغ بوده است!!  ...
3 تير 1393