آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

از مامان به نی نی

پسرک چرخان من!

امروز هر سری که رو تشکت میذاشتم به قاعده ی 90 درجه میچرخیدی... فدات بشم فسقلک شیطون... فردا میلاد حضرت زینب س هست. سال پیش در چنین روزی ازمایش دادم و عصرش با ازمایشگاه تماس گرفتم و با کلی خواهش و تمنا جواب را فهمیدم. همانجا سجده ی شکر کردم و بلند بلند گریه کردم... چهار سال پیش هم در چنین شبی (شب میلاد) من و اقای همسر به هم محرم شدیم... یادش بخیر، حاج اقا لواسانی خطبه عقدمان را خواندند... 29 فروردین بود... پ.ن1: فردا امتحان دارم. دعا کن هر چی خیر و صلاحه برامون پیش بیاد.  پ.ن2: شیفته ی نجواهای پدر و پسر هستم. (در باب گردن و لپ   )   ...
15 اسفند 1392

فرشته ای به نام محمدحسین

اگر آمدنت را ندیده بودم  گمان میکردم فرشته ای از آسمان هستی... پسرکم وجود من تاب و تحمل عشق تو را ندارد... کمتر شیرین زبانی کن...     ای تموم بچه هام فدای تو یا حسین. این گلم نثار کربلای تو یا حسین ای پدر و مادرم فدای تو یا حسین. زندگیم فدای کربلای تو یا حسین    پ.ن: از دیروز برای گل پسر تواشیح و نواهای جدیدی میگذارم. ساعات بیداریش کمی بیشتر شده و به طبع آن وقت بازیش بیشتر... محمد حسین  به تنهایی با جغجغه هاش بازی میکنه و توپهاشو براحتی تو دستش میگیره. از دیروز هم پاهاشو کامل بالا میاره و سعی داره به سمت دهانش نزدیک کنه  به کمک بابایی هم خیلی سریع دمر شدن رو یاد گرفت. البته هنوز به تنهایی نم...
13 اسفند 1392

خانه تکانی با جوجو

بر خلاف عنوان این مطلب خانه تکانی در نبود جوجو جون انجام شد. بخاطر ترس از مسمومیت، امروز گل پسر در خانه مامانی بود. شکر خدا کارها تمام شد و حاصل کار خانه ای تمیز و پدر و مادری له!! و پسرکی شیطون!   طبق عادت هر سال من و همسر تغییراتی در دکوراسیون اعمال شد که باعث شادی و انبساط خاطرمان شد! تصمیم بر آن شد که والانهای پرده را نصب نکنیم. تغییرات دیگری نیز در سر است که اگر خدا بخواهد عملی میکنیم. خداروشکر یک سال از با تو بودن میگذرد! سال قبل تو در درون من بودی و به همراه من جنب و جوش میکردی و منِ ناغافل دو روز بعد فهمیدم تو در وجودمی! چقدر سال گذشته پا به پای کارگر کار کردم... خدا رحممان کرد که به شما آسیبی نرسید. امسال بخاطر شرایط من،...
9 اسفند 1392

سالگرد ازدواج و آمدن تو

سلام به نفس مامان، سلام به عشق مامان... چون نمی خوام برات خاطرات بد رو بنویسم این صفحه از زندگیت رو خالی میذارم... ببخش پسرکم. انشالله دفتر زندگیت همیشه پر باشه از اتفاقات خوب... محمدحسین جان عاشقانه دوستت دارم.
7 اسفند 1392

صد روزگی و روز مهندس

بسم الله سلام به نازنین پسرم امروز روز مهندس هست. این روز بر من و پدرت مبارک   هر چند با تمام علاقه ام به تحصیل فعلا خیری از رشته ام ندیدم. در عوض، پدرت مهندسی فوق العاده است. کسی که علما و عملا از تحصیلش استفاده کرده است. موفقیت رورافزون او قوت قلب من است. شما وارد صدمین روز زندگیت شدی. خیلی حرف دارم برات بگم اما امان از مشغله. 24 ساعت که چه عرض کنم، 48 ساعت هم کمه...الان هم با یه دست تایپ میکنم و با دست دیگه جغجغه تکان میدم    خیلی دوست دارم از حال و هوای این روزها در سال های گذشته برات بگم.. پارسال 5 اسفند احساس میکردم که باید تو در وجودم باشی... با اینکه خیلی پیشتر به تو می اندیشیدم و حتی بعد از 9 ما...
5 اسفند 1392

پایان سه ماهگی

به نام خدا به همین زودی یک فصل از زندگی شما گذشت.. روزهایی که شیرینتر از اون روزها به خاطر بیست و چند سالم نمیاد! لذت هایی که قابل بیان نیست. این روزها تنها کارم شکر به درگاه خداست و دعا برای تمام منتظران... روز جمعه به مناسبت سه ماهگی شما و تولد مادرت، مامان جون اینا مهمان خونمون بودند. بعد نهار برات یه کیک کوچولو درست کردم. روز دوشنیه هم خاله فهیمه مهربون اومد خونمون. سه شنبه به خبر فوق العاده خوب بهم رسید. خاله منصوره عروس شد. بر حسب اتفاق آقای داماد با باباجونی آشنا دراومدند. شما خیلی با نمک شدی. مثل اینکه تاره صدای خودتو کشف کردی. مرتب در حال آواز خووندن (جیغ کشیدن) هستی. گاهی هم ما باهات همراهی میکنیم. تمام روز مشغول بازی یا مطالعه...
2 اسفند 1392

بلند بگو الله اکبر

سلام به یکی یه دونه ی مامان. سلام به عشق مامان دیروز روز ٢٢ بهمن بود. طبق برنامه هر سال، همگی رفتیم راهپیمایی. اما امسال یه راهپیمایی کننده ی نوزاد هم همراهمون بود  بماند که با چه مشقتی با ماشین رفتیم تا نزدیکای میدان آزادی. ولی روز بسیار خوبی بود. شما عزیز دلم کل زمان در کالسکه ی گرم و نرمت لالا تشریف داشتی و حتی چشماتو باز نکردی تا جمعیتو ببینی. بیچاره مادر از همه جا بی خبر، که نصفه شب برات شیر دوشیده بود تا یه وقت پسرک گوگولیش گرسنه نمونه. ظهر وقتی رفتیم تو ماشین عمو سعید با یه جیغ بیدار شدی و همونجا شیرتو خوردی. بنده خدا بابایی هم با مترو رفتند دنبال ماشین (خیلی اذیت شدند ) نهار هم خانه مامان جون بودیم و به رسم ٢٢ بهمن های ه...
23 بهمن 1392

عیدکم مبارک :)

یادش بخیر! باردار که بودم اعیاد را به تو مونسم تبریک میگفتم! اما پس از پانهادنت به این دنیا، زمان اینقدر سریع میگذرد و وقت آنقدر تنگ است که حتی وقت تبریک و شادباش به تو را ندارم... بهترین روزهای عمرم به سرعت باد میگذرد.... خدایا بابت نعماتت شکر! روزی که گذشت میلاد امام عسگری (ع) بود. جمعی از دوستان دانشگاه (لیسانس) مادرت به دیدنت آمدند. یادم هست در ماه ربیع و آغاز ولایت آقا امام زمان (عج) هم گروه دیگری از دوستان (رفقای بسیج دانشگاه) آمده بودند. انشالله همیشه در روزهای شادی اهل بیت، خانه مان پر از شادی و سرور باشد! انشالله غم و شادی مان در غم و شادی آل الله باشد... پ.ن 1: اولین برف محمدحسین هفته پیش باریده شد!!! روز سه شنبه هم در هما...
20 بهمن 1392

25 سالگی مادر

25 سال از عمر مادرت میگذرد و امسال بهتدین هدیه الهی در آغوشم هست... خدایا شکرت...25 سال دیگر تو همسن مادر هستی و من دو برابر بهارهای عمرت سن و سال دارم.. خدایا برای همه ی نعماتت شکر. محمدحسین جان سلامتی تو و خانواده ام بهترین هدیه ی تولد هر ساله ی من است... پ.ن: خیلی سرم شلوغه . دیروز و پریروز همش مهمونی بازی بود. ...
17 بهمن 1392