آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

از مامان به نی نی

پسرک عجول

هنوز سه ماهت نشده که سر میخوری و از کریر سعی داری بیرون بیایی! هنوز سه ماهت نشده که غلت میزنی و دمر میشوی و مادر از همه جا بی خبر را نصفه جان میکنی! هنوز سه ماهت نشده که جهاد پسرداری برایم آغاز شده است!!     محمدحسین جان به گمانم یک پسر تمام عیار و بسیار بازیگوشی باشی! این هفته رفتارهایت تغییر کرده و روی دیگری از خودت را به ما نشان دادی نفس مادر! عاشق روی ماهت هستم! عاشق شیردادن و زل زدن به چشمان درشتت! عاشق خنده ها و آواز خواندنت... حتی عاشق بهانه گیری هایت! وقتی گریه میکنی و اشک میریزی دلم آتش میگیرد! این روزها بچه داری من، حکم روضه مکشوف دارد! با هر بوسه به تو یاد سرباز شش ماهه ی کربلا می افتم... ای کاش تو هم سرباز...
14 بهمن 1392

فرشته ای به نام محمدحسین

هو الطیف سلام پسر قشنگم روزهای خوب و شیرینی رو داریم با هم سپری میکنیم. متاسفانه بخاطر شیطنت های شما خیلی کم فرصت نشستن پای لبتاب رو دارم. شما خیلی بزرگ شدی. مرتب در حال آوتر خووندنی و از خودت صداهای جورواجور در میاری. کوچیکتر که بودی بیشتر صدای دد و آوو رو از خودت درمیاوردی اما حالا همه جور صدای دلنشینی ازت شاهد هستیم   روزها خصوصا صبح ها کلی با هم بازی میکنیم و خوش میگذرونیم..درست برعکس سال گشته... وقتی به سال گذشته فکر میکنم خدارو بابت داشتنت شکر میکنم. سال قبل تمام فکر و ذکرم تو بهمن ماه کنکور بود. هر چند تلاش اصلیم مربوط به اسفند بود اما دغدغه و استرس امتحان از ماه قبلش وجود داشت... با هم امتحان دادیم. مصاحبه دادیم ولی در ...
12 بهمن 1392

دیداری که هیچوقت میسر نشد...

نشد که آقا جون شما رو ببینند...درست روزی که میخواستیم بریم خونشون دیدنی، به رحمت خدا رفتند... بابابزرگ مهربون بابایی شاید چند دقیقه باشه که به رحمت خدا رفتند... انشالله امشب مهمان سفره امیرالمومنین (ع) باشند... انشالله در جوار حضرت حق روحشون آرامش بگیره. محمدحسین جان، بابابزرگ بابا جون مردی مومن، ادیب، فاضل و با ذوق بودند که به واسطه ی معجزه ی تربت کربلا سه روزی بود مرخص شده بودند. امروز بعد از اینکه منو مامانی از سفره ی خانه همسایه (که شروع نشده بود) برگشتیم، بابایی گفتند حالشون خوب نیست... همون لحظه تلفن مامانی زنگ خورد، مامانجی پشت خط بودند. نمیدونم چی گفتند که مامانی جیغ زدند...بعد با بابایی رفتند... آقاجون خیلی خیلی دلشون میخواست ...
4 بهمن 1392

عشق چیست؟

عشق یعنی پسرک بی قرار و نا اروم به محض رفتن تو بغل مادرش اروم بگیره و در کمتر از 30 ثانیه بخوابه.   عشق یعنی تو جمع مهمونا، پسرک چشم از مادر برنداره.   عشق یعنی صدای نفس های پسر. وقتی شکایت چیزی را به مادر میکند.   عشق یعنی برق نگاه پسرک. وقتی شادمان و راضی از شرایطش هست.   عشق یعنی با صدای مادر قاه قاه بزنه و از خودش صدا  در بیاره.     عشق یعنی تو، یعنی محمدحسین...   چقدر قبل از مادر شدن کوچک و کم فهم بودم...دیگر همه چیز برایم تغییر کرده.. ثانیه به ثانیه ی این روزها برایم مشق عشق است... مشق مادری ست.. مشق بندگی ست... نمی دانم حضور محمدحسین تاثیر کدام دعای خیر مادر یا کار خی...
1 بهمن 1392

عکس دو ماهگی

سلام عشق مادر. بنا به دلایل فنی، واکسن شما به پنجشنیه موکول شد. این هم از عکسهای دیشب و امشب. این دیشب بعد از رفتن خاله ها.   این امروز صبح. محمد حسین و جغجغه ی محبوب      این عکسا هم برای امشبه.     لا حول و لاقوه الا بالله... پ.ن 1: خاطرات شیرین دو ماهگی شما هم باز به سولدوش گره خورد. البته این تارت های خوشمزه زحمت خاله ستاره و خاله نگار  جونی هست. پ.ن 2: کلی عکسهای بامزه در گوشیم دارم که الان به علت خستگی قادر به گذاشتنشون نیستم. اینقدر قشنگ بودند که  بابایی سریع بردند برای بابابزرگ بلوتوث کردند  همگی عاشقتیم شیرینکم! ...
25 دی 1392

پایان دو ماهگی

سلام عزیزدلم...سلام همه ی وجودم... فردا شصتمین روز میلادت به پایان میرسد و من هنوز حضور تو را باور نکرده ام...چقدر خوب و دوست داشتنی هستی.. به اندازه ی تمام قلبهای عاشق مادران، دوستت دارم...  دو ماهه شدنت مبارک نوگل من...     پ.ن 1: این روزها درگیر گعده های دوستانه ام بودم. تعداد کثیری نی نی زیر یک سال به دیدن شما آمدند. بیش از یک هفته هست که با پدرت به حمام میروی. خیلی هوشیارتر شده ای. با عروسکهایت حرف میزنی. صداهای جورواجور درمی اوری و...تازگی ها آویز کریرت رو کشف کردی و باهاش بازی میکنی و حرف میزنی. مثل همین الان که با ذوق بهش دست میزنی و اونم از خودش صدا درمیاره....اما از ویبرش خیلی خیلی میترسی...دلم میخ...
24 دی 1392

پایان غارنشینی

امروز بعد از مدتها برای انجام کاری سوار مترو شدم. آخرین بار گمانم 100 روز پیش بود که برای رفتن به حوزه از این وسیله ی جذاب و پرهیجان استفاده کرده بودم! مهارت سوار شدن را از یاد برده بودم. بااسترس سوار شدم و به صورت مردم زل زدم...گویی یکی از اصحاب کهف بودم   تصور روزی رو میکنم که با شما به تنهایی بیرون روم... هر چند اون روز خیلی دور نخواهد بود! خدا کمکمان کند! انشالله سال آینده طرح خواهیم گرفت! ...
15 دی 1392

یادش به خیر

زینب را که دیدم تازه فهمیدم چه بزرگ شدی. چه زود گذشت این 50 روز... دلم برای شب اول با تو بودن تنگ شد. آن شب که در بیمارستان تا نیمه های شب بیدار بودیم و شما با چشمان درشت خیره ی جهان بودی! یاد لحظات اولیه تولدت که چند ساعت مبهوت دنیای ما شده بودی... عکسهایت را که دیدم باور نکردم این پسرک نحیف و بانمک، تو بودی... چقدر تغییر کردی محمد حسین جان...   امروز زینب خانوم اومد خونه. ما هم شب رفتیم خونشون. اینم عکس دو نفره ی شما.   اینم عکس امشب. قربونت بشم ملوان کوچولوی عصبانی من  البته مادر حق نداری ملوان بشی. اجازه میدم خلبان بشی    یه عکس هم از چهل روزگیت منزل مامان جون.   اینم یه عکس ...
15 دی 1392

شروع بهاری دیگر

سلام به پسرک حسینی و عزادار من ایام عزاداری و بهار گریه به اتمام رسید و بهاری دیگر آغاز شد...خوشبختانه آغاز این بهار مصادف شد با تولد زینب خانوم دخترعموی شما. ایشون امروز نزدیک اذان مغرب به دنیا اومدند. خداروشکر که نوزاد دیگری پا به این دنیا گذاشت. قدمش پر برکت! بزرگ شدی پسرکم!  اینقدر روی همه ی رفتارهات تمرکز دارم که بزرگ شدنت رو تو این 50 روز احساس میکنم. وقتی بغلت میکنم، اگر پستونک دهنت باشه سریعا درمیاری و منتظر شیر میشی. با کوچکترین حرکتی از سمت ما میخندی و از خودت صدا درمیاری. موقع تعویض خیلی خیلی ذوق میکنی و... متاسفانه چندین بار میخواستم بیام و برات بنویسم اما فرصت نمی شد! الان هم بعد از یک عملیات ویژه اومدم. متاسفانه 3 شب...
14 دی 1392

عاشقانه هایم با تو!

چه خوب که هستی و تنهایی ها و دلتنگی هایم را شاهدی! چه خوب که در آغوشمی! محمدحسین جان دیوانه ات هستم...بوی تنت مستم میکند.... حضورت دلیل زندگی ست... پ.ن: امشب رفتیم پیش دکتر کرامتی. خداروشکر همه ی شرایط اکی بود. قد شما 55، وزن شما 4300، دور سر 38! دکتر گفتند عالی بوده رشدت! بیضه سمت چپت هم اومده بود پایین! دکتر گفتند تو این 15 سال تجربشون، دومین موردیه که بدون نیاز به عمل، خودبه خود درست شده..خدایا شکر..نکته ی جالب اینه که در پنجشنبه روزی در 33 روزگی حدودا رفتیم بهداشت! اون زمان قد شما 57 بود وزن شما 4150 و دور سر 38!!  کلا دقت اندازه گیری همه ی تیم پزشکی تو حلقم بعد دکتر هم رفتیم هیئت عشاق الحسین. امشب شب 28 سفر ...
10 دی 1392