آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

از مامان به نی نی

سومین حمام جوجه با مادر

سلام پسرم امروز برای سومین بار با هم حمام رفتیم. بر خلاف روز سه شنبه هفته پیش، امروز خیلی همکاری کردی. نظارت امروز به عهده ی مامان جون بود. در طول کل حمام لبخند رضایت روی لبات بود. خوشبختانه خیلی تجربه ی خوبی بود. شب هم باباجون و دایی محمدعرفان اومدند خونمون. به محیط تختت خیلی عادت کردی. مرتب دوست داری تو گهواره باشی و یک عدد انسان بیکار تکونت بده  آویزهای تختت رو هم برداشتیم. چون بعد از چند بار توجه، ازشون ترسیدی و با بغض نگاهشون کردی... دوستت دارم فرشته کوچولوی خودم... ...
9 دی 1392

شبهایی که تو در آغوشم نیستی...

بسم حق جان مادر، سلام قلب مادر، روح مادر، سلام این روزها محبت و توجهت به من دیوانه ام میکند...وقتی لبخند میزنی دنیا به رویم میخندد... دیشب برای اولین بار در تخت خودت خوابیدی...با اینکه خوشحالم از استقلالت، اما دلم برای تنهایی خودم گرفته است! 42 شب در آغوش هم نفس کشیدیم و خوابیدیم...اما از شب 44 تولدت تصمیم گرفتم نزدیک خودم اما در تخت دیگری بیارامی...این 3-4 ساعت دوری برایم خیلی سخت بود.   این هم عکسی از تخت پارک شما که الان در اتاق خودمون هست.   پ.ن: امروز خیلی خسته شدم! از وقتی که من بیدارم شما هم بیدار هستی. هنوز هم نخوابیدی..فقط در طول روز مجموعا نیم ساعت خواب خرگوشی کردی...منصوره جون هم امروز اومد بهمون سر ز...
8 دی 1392

40 روزگی عشقم.

بسم الله سلام عزیزدل مامان این روزها وقتی صدات میکنم و بهم میخندی، مطمئنم خوشبخت تر از من وجود نداره. وقتی با چشمای درشتت همه جا رو با دقت نگاه میکنی، وقتی از خودت صداهای جورواجور درمیاری دلم میخواد غرق بوسه ات کنم...جدیدا یاد گرفتی با دستای کوچولوت پستونکو از دهنت درمیاری و هر زمان لازم دیدی دوباره میذاری تو دهنت  عاشق این کارهای بامزت هستم. ولی نگران و ناراحتم که نمی تونم زیاد برات وقت بذارم. هر زمان که شما آرومی مجبورم برم به کارهای خونه برسم. برنامتو با اذان تنظیم کردی! دقیق موقع اذان گریه شما شروع میشه و دیگه نمی ذاری نماز بخونم دقایقی هست که وارد روز 42 تولد شما شدیم. متاسفانه هنوز موفق به حضور در مجالس عزاداری نشدیم. شب ا...
6 دی 1392

36 روزگی پسرکم

به نام خدای بخشنده و مهربان....خدایی که این روزها درگیر بزرگی و قدرتشم... سلام به پسر خوب و آقای خودم امروز وارد روز 36ام تولد شما شدیم...36 روز خوب و بیادموندنی گذشت! روزهایی که تک تک لحظاتش برام خاطره هست... خدایا شکرت... یکشنبه شب برای شما ماهگردی در منزل مامانی اینا و جمعه شب در منزل مامان جون برگزار کردیم. تو این جشن از مامان بزرگیا بخاطر زحماتشون تشکر کردیم و هدیه ای از طرف شما بهشون دادیم. روزها با هم خیلی خوش میگذرونیم! درست مثل زمان بارداری. شما برای خودت آقایی شدی و خیلی هوشیارتر از قبل رفتار میکنی. پنجشنبه شب بعد از اینکه از جشن سیسمونی دخترعمو جونت برگشتیم خیلی بازیگوشی میکردی! تازه دست و زبانت رو شناختی و باهاشون با...
30 آذر 1392

بابا آمد!

سلام عزیزکم امروز حال همه ی ما خوب بود! بابایی اومد پیشمون و چراغ خونمون دوباره روشن شد. کل امروز خونه بودیم و شما و بابا جون مشغول استراحت! بابا بدون خبر بعد نماز صبح رسیدند. شما بیدار بودید و کلی با هم بازی کردید. بعد هم حلیم خوردیم و تا ظهر خوابیدیم. فردا 30 روزگی شماست. انشالله خانه مامانی جشن میگیریم. آخر هفته هم خانه مامان جونی اینا. چند تا عکس از پسرم... اینجا هفته پیش روز جمعه هست که داشتیم میرفتیم خانه مامان جون اینجا خانه مامان جون. دستت رو گذاشتی رو صورتت که شناسایی نشی. اینجا هم امروزه که رفتی خانه عمو علی.   محمدحسین جان خیلی دوستت دارم.. ...
23 آذر 1392

خداحافظی با نوزادی

هو الطیف صبورم، پسرم، عشق مادر سلام... امروز روز 28 تولدتون هست. از فردا مرحله نوزادی به اتمام میرسه و وارد مرحله شیرخوارگی میشید. بابایی هنوز برنگشتند. از دیشب خیلی دل درد دارم. شما هم دیشب 1 ساعت تمام جیغ میزدی و نا اروم بودی..تازه تو بغل من نا ارومی هات بیشتر میشد...کلی عرق نعنا و چای نبات هنوز افاقه نکرده. تازه مشکل سرماخوردگی و دلتنگی هم اضافه شده. کل امروز خواب بودم...شکر خدا امروز بهتر خوابیدی. اما تا ظهر بهت شیر ندادم و خیلی اذیت شدم. غروب هم با مامانی فتید حمام که یه اتفاق خیلی بد افتاد و کلی گریه کردم. کلا از صبح اشکام سرازیره... امیدورام هر دومون بهتر بشیم و باباجون هم زودتر بیاند... پ.ن: دیروز خیلی شیرین کاری میکردی. وقتی ب...
22 آذر 1392

روزهای سخت نبودن پدر

سلام به پسر عزیزتر از جانم چند روزی هست که بابا جون رفتند سفر. روزهای اول خانه مامان جون بودیم. همه چیز خیلی خوب و روبراه بود. فاطمه، مطهره و فهیمه جون اومدند به ما سر زدند. فکر کنم با اون نگاههای شیطنت آمیزت دل همه رو بردی مادری. خلاصه به اصرار مامانی سه شنبه برگشتیم خونمون. مثل همیشه خیلی استقبال گرمی ازمون شد و تا نیمه های شب پایین بودیم. شب هم مامانی اومدند خونمون و پیش ما خوابیدند. دیروز هم به همین منوال گذشت...دیروز روز سختی بود...دلم خیلی برای بابایی تنگ شده بود. شما هم کمی شیطنت میکردی! نیم ساعت شیر میخوردی؛ 5 دقیقه میخوابیدی و بعد دوباره گریه.... نمیدونم مشکلت چی بود نفسم...خلاصه که خیلی اذیت شدم. امروز هم از صبح پیش شما بودم. اول...
21 آذر 1392

22 روزگی و بی خوابی پسرک

بسم حق سلام  وقتی ادم همه ی وقتشو صبح تا شب تو نت تلف کنه! کل بارداری همه ی مطالب مرتبط رو زیر و رو کنه، حتی در دقایق قبل زایمان بیاد تو نت و خبر به این و اون بده، 4 روزگی پسرش چند ساعتی بیاد نت و از اون به بعد یاد بگیره موقع شیر دادن و خوابوندن نی نی بیاد نت!!  حاصل کار این میشه که با دیال آپ هم بیاد و نت گردی کنه! به بابای نامهربون ایمیل بزنه! وب گل پسر رو آپ کنه! سایت شبکه پویا بره (سفارش دایی) و...    البته این مادر معتاد (بخوانید وابسته) در تلاش یود جی پی ار اس موبایلش رو فعال کنه اما موفق نشد!!!  محمد جان امروز رکورد زدی ! از ساعت 11 تا 7 شب بیدار بودی! گهگاهی لطف میفرمودی و خواب خرگوشی میکردی! دوستت دار...
16 آذر 1392

21 روزگی و اضطراب

سلام عزیز دل مامان امروز خیلی استرس دارم! با اینکه کار همیشگی بابا جون بوده اما این بار چون شما هستید استرس دارم!! بابا فردا میخوان سفر برند. نگران همه چیز هستم! سلامتی شما! سلامتی بابایی و... خداکنه این مدت به خیر بگذره...   احتمالا بابا جون ماهگرد شما و شب یلدا نیستند (هیچوقت تو این چند سال تاهل شب یلدا خونه نبودند! همیشه تو این بازه زمانی یه سفر طولانی میرند  )  البته شب یلدا . ماهگرد و اینا مهم نیست! خصوصا که تو ماه صفر هستیم! اما همشون بهانه ی دور هم بودنه! میخواستم شب اول دی لباس هندوانه تنت کنم   انشالله اگر بشه امروز میرم بهار و میخرم. راستی این مدت چون به اینترنت پر سرعت دسترسی ندارم و از اینترنت زغالی م...
15 آذر 1392