آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

از مامان به نی نی

خستگی

پسر عزیزتر از جانم دو شبه که تب داره و مامانش کلی غصه داره. بیشتر امروز بغض داشتم. محمد نحیفم لاغر و لاغرتر میشه. خدا کنه این دندونای کوفتی زودتر بیرون بیاد. شایدم تبش برای کولرهای هیئت شب جمعه هست...نمیدونم... فقط الان میدونم مریضی و ناخوشی خر است! پ.ن 1: امروز برای دومین بار با آغوشی مترو سواری کردیم. شب هم بازی خیلی خوب تیم ایران مقابل ارژانتین رو دیدیم. که البته من درست ندیدم. فردا و پسفردا مهمون داریم و انشالله سه شنبه خانه خاله ستاره میریم. پ.ن 2: گل پسر خشگل مامان چند وقتیه (حدود یکی دو هفته) که میشینه. البته هنوز وقتی رو مود نشستن نباشه کج میشه. پ.ن 3: دو سه هفته ای هست برای اقا محمدحسن صندلی ماشین خریدیم که بسیار دوست میدار...
1 تير 1393

جوجک سینه خیز

گل پسر مامان امروز در 7 ماه و 4 روزگی سینه خیز رفت. چند روزی بود که ژست سینه خیز می اومد و خودشو به جلو پرت میکرد و حتی گاهی از شدت هیجان سرش محکم با زمین اصابت میکرد. اما امروز خیلی پیروزمندانه این حرکت رو رفت و مادر عکاس باشی نیز تلاش خودشو کرد تا از این صحنه ها عکس و فیلم بگیره.  اقا محمدحسین روز سه شنبه برای اولین بار گفت "آقا". حالا نمیدونم منظورش از آقا کی بود؟؟؟   باباش؟ رهبر؟؟ به لطف خدا برنامه ی خوابش داره کم کم مثل قبل تنظیم میشه و مجدد پرخواب میشه  دیشب مهمونی پاگشای سعیده جون بود. همه چیز به لطف خدا عالی برگزار شد و محمدحسین و زینب سمگ تموم گذاشتند.   اینم از گزارش مصور خانه مامان ...
29 خرداد 1393

روزهای پدرانه

به نام خدا بابا حمیدرضا شنبه شب برگشتند و مثل همیشه چشم و چراغ خونمون شدند. واقعا پدر همه وجودش نعمته! پدر همون فرشته ایه که وقتی نگاهش میکنی پشتت گرم و محکم میشه! وقتی مضطرب میشی دستاش پناهت میشه! پدر یه حس ناب حمایته! پدر سایه سره! خداروشکر که پدر آقا محمدحسین به سلامتی برگشتند و ایام نگرانی به سر اومد! هر چند تو این مدت باباجون حسابی تلاش کردند جای باباحمید رو پر کنند. خدا حفظشون کنه... خداروشکر روزهای ورود بابا مصادف شده با کلی اتفاقات و خبرهای خوب برای مامان! واقعا هیچ کار این دنیا قابل تفسیر نیست! گاهی کاملا احساس شکست میکنی و گاهی کاملا به حق خودت قانع و راضی هستی!! خداروشکر میکنم که روزهایی که چند سال منتظرش بودم رسیدند... روز...
27 خرداد 1393

روزهای دلتنگی من و محمدحسین بلا

سلام به نازنین ترین پسر دنیا   دو روز قبل یعنی هجدهم خرداد، مصاحبه دانشگاه شریف بود! طبق معمول همیشه!! آقا محمدحسین بلا برنامه ی خودش رو از روز قبل جوری تنظیم کردند که کمتر بخوابند و بیشتر نق بزنند!!  روز شنبه از 9 صبح بیدار شدند و تا ساعت 5 عصر شاید نیم ساعت هم استراخت نفرمودند!! شب هم دو بار از خواب پریدند و کل خانواده تا ساعت 1.5 دورهمی بیدار بودیم!! درست شبیه روز کنکور!!  منم صبح تا ظهر رفتم دانشگاه و مامان جونم زحمت کشیدند و خونه موندند برای نگهداری جوجک!! اتفاقات مصاحبه  که گفتنی نیست فقط لازمه بگم استاد خودشیرین مامان کلی از آقا محمدحسین تعریف کردند که من خیلیییی حرص خوردم!!  ظهر هم مامان اینا اومدند دن...
20 خرداد 1393

جوجک شیطون

سلام به محمدحسین جان محمدحسین مامان جدیدا حسابی شیطونک شده. کاملا سینه خیز میره و به هر چی که مدنظرشه کم و بیشض دست پیدا میکنه. عاااااااااااشق موس و کنترل تلویزیونه. ال سی دی لبتاب و تلویزیونو بسیاااااااااار دوست داره. حدودا دو هفته ای هم میشه که ماما میگه و البته گاهی هم بابا!!   سه شنبه هفته گذشته مبعث و سالگرد عقد منو پدرش بود. برای افطار هم همگی رفتیم هویزه. روز چهارشنبه دستم ناجور برید که هنوز درگیرشم... بابا جون فردا میخوان برن سفر و منو محمد هم قراره کوله بارمون جمع کنیم بریم خونه مامان جون   هر چند مثل همیشه بهمون سخت میگذره و دلتنگ میشیم اما چاره ای نداریم که به خودمون خوش بگذرونیم... در این راستا کل این هفته...
10 خرداد 1393

آقا محمدحسین پسر شیطون مامان

سلام به همه وجودم... این روزها اوج شکوفایی تو محسوب میشه. انقدررر شیرین شده ای که لحظه ای نمی تونم از تو دور شوم. خوابت خداروشکر!!!! مانند گذشته زیاد است! این خصلتت دقیقا نشان میدهد که فرزند من و بابا هستی. یادت هست روزهای اول تولدت 6 ساعت یا حتی 9 ساعت میخوابیدی و همه را مستاصل میکردی؟؟؟ یادش بخیر آن روزی که برای کنترل بخیه ها به مطب د.حجتی رفتیم، شما 9 ساعت تمام خواب بودید! از ساعت 12 ظهر تا 9.5 شب. انقدر من استرس گرفته بودم که بغض خفه ام میکرد... یادش بخیر آن روزی که مامانی و بابایی و  زنعمو به دیدنت آمدند و تو حتی یک چشمت را هم باز نکردی. انقدرررررر با دست و پای نحیفت بازی کردند تا چشمانت را باز کنی و دلتنگی دو سه روزه را مرتفع ک...
4 خرداد 1393

شاهزاده من شش ماهه شد.

به نام خدا محمدحسین جان امروز شش ماهه شد. سرماخوردگی و سرفه هاش بنظرم بیشتر شده و این موضوع خیلی ناراحتم کرده. امروز روز خوبی نبود. بخاطر مریضی گل پسر خونه موندیم و نتونستیم مراسم ام داوود رو انجام بدیم.  پارسال هم چهار ماهه بودم که به مراسم دانشگاه رفتیم. هیچ کار مفیدی امروز نکردم.. از امروز رسما قطره اهن رو میدم. انشالله از شنبه سوپ شروع میشه. خدایا از اعتماد به تو هیچوقت ضرر نکردم... یا زینب (س)!
25 ارديبهشت 1393

عکسنامه بهار 93

سلااام پسر نازم حال مامان اصلا خوب نیست. گمونم مسموم شدم. بخاطر سرگرمی عکسهاتو برات میذارم.. فدای شما بشم... محمدحسین در یک روز بهاری   محمدحسین به خانه مامانجی می رود.   محمدحسین بعد از خوردن حریره بادوم   محمدحسین بعد از یک گردش حسابی     جمعه هفته گذشته- طلاییه (به مناسبت روز پدر و تولد دایی محمدعرفان) د   اینم تولد دایی محمدعرفان- شب میلاد مولا علی (ع)   اینم کادوی ناقابل ما برای روز پدر   ...
24 ارديبهشت 1393

محمدحسین مریض و روز پدر

سلام خدمت عزیزدلم، آقا محمدحسین دو شبه که شما مریضی و از این غصه مامان و بابا رو هم مریض کردی. انشالله فردا بهتر میشی و دوباره خنده مهمون لبهات میشه.... دکتر بهادرفر به شما کلی شربت و قطره داده. قطره اهنت رو هم از دبروز شروع کردم. قد و وزنت این دو ماه اصلا جالب نبود. باید هفته آینده بهداشت برویم و ببینیم چی میشه... امروز روز پدر بود... دومین سالی که بابا حمیدرضا پدر هستند... من و شما به بابایی عطر هدیه دادیم و براشون کیک پختیم. دیشب منزل مامان جون و امشب منزل مامانی اینا بودیم. باباجون و عمو صادق هم رفتند اعتکاف. یادش بخیر دوران دانشجویی و اعتکاف های رجب و رمضان... ...
24 ارديبهشت 1393

محمدحسین بهترین پسر دنیااااااااا

سلام به بهترین و خوش اخلاقترین پسر دنیا این روزها به بهارهای سال های گذشته فکر میکنم...هر سال بهار، برای من رنگ و بویی متفاوت داشت. هر سال دوست داشتنی تر و خاطره انگیزتر از سال قبل... چه آن سالی که برای اولین بار دست در دست پدرت گذاشتم و مونس لحظه هایش شدم، چه آن سالی که بعد از جشن عروسی، فروردین ماه را نه، فصل بهار خود را با سفر به سرزمین وحی، عسل نمودیم، و بهار بعدی نیز، با سفر به کربلا متبرک کردیم، چه سال قبل که ثمره ی عشقمان (یعنی تو!) در بهار خودنمایی کرد وناجوانمردانه تازاند!! و چه امسال که تو نازنین فرشته در آغوشمان هستی...این روزها به این فکر میکنم که قبل از تو بهار بود؟ چقدررررررر دوست داشتنی هستی محمدحسین جان!! شاید بارها و ب...
18 ارديبهشت 1393