آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

از مامان به نی نی

22 روزگی و بی خوابی پسرک

بسم حق سلام  وقتی ادم همه ی وقتشو صبح تا شب تو نت تلف کنه! کل بارداری همه ی مطالب مرتبط رو زیر و رو کنه، حتی در دقایق قبل زایمان بیاد تو نت و خبر به این و اون بده، 4 روزگی پسرش چند ساعتی بیاد نت و از اون به بعد یاد بگیره موقع شیر دادن و خوابوندن نی نی بیاد نت!!  حاصل کار این میشه که با دیال آپ هم بیاد و نت گردی کنه! به بابای نامهربون ایمیل بزنه! وب گل پسر رو آپ کنه! سایت شبکه پویا بره (سفارش دایی) و...    البته این مادر معتاد (بخوانید وابسته) در تلاش یود جی پی ار اس موبایلش رو فعال کنه اما موفق نشد!!!  محمد جان امروز رکورد زدی ! از ساعت 11 تا 7 شب بیدار بودی! گهگاهی لطف میفرمودی و خواب خرگوشی میکردی! دوستت دار...
16 آذر 1392

21 روزگی و اضطراب

سلام عزیز دل مامان امروز خیلی استرس دارم! با اینکه کار همیشگی بابا جون بوده اما این بار چون شما هستید استرس دارم!! بابا فردا میخوان سفر برند. نگران همه چیز هستم! سلامتی شما! سلامتی بابایی و... خداکنه این مدت به خیر بگذره...   احتمالا بابا جون ماهگرد شما و شب یلدا نیستند (هیچوقت تو این چند سال تاهل شب یلدا خونه نبودند! همیشه تو این بازه زمانی یه سفر طولانی میرند  )  البته شب یلدا . ماهگرد و اینا مهم نیست! خصوصا که تو ماه صفر هستیم! اما همشون بهانه ی دور هم بودنه! میخواستم شب اول دی لباس هندوانه تنت کنم   انشالله اگر بشه امروز میرم بهار و میخرم. راستی این مدت چون به اینترنت پر سرعت دسترسی ندارم و از اینترنت زغالی م...
15 آذر 1392

20 روزگی پسرکم!

بسم حق سلام به پسر پستونک خور مامان الان کنارم تو کریرت خوابیدی و تند و تند پستونک میخوری...الهی فدات بشم که همیشه دلت میخواد میمی بخوری! ولی شیر بیش از اندازه برات خوب نیست و دل درد میشی یا بالا میاری. برای همین اجبارا بهت پستونک دادم! با اینکه اصلا دلم نمی خواست!  بار اولی که دیدم پستونک تو دهنته رفته بودم حمام. اومدم بیرون دیدم رو تخت داری تند تند پستونک میخوری. بغضم گرفت اما جلوی گریمو گرفتم. اون لحظه واقعا به معصومیت دوران نوزادی پی بردم    دیشب منو شما دل درد بدی شدیم (بخاطر آلوهایی که بابابزرگ جون از اردبیل آورده بودند ) بمیرم برات که خیلی اذیت شدی نازنینم. شاید امشب یا فردا ظهر بریم خانه مامان جون. راستی باب...
14 آذر 1392

جوجک با مادر به حمام میرود!

به نام خدا سلم آقا محمدحسین خوشگل! امروز عصر دو تایی و البته با نظارت مامانی رفتیم آب بازی! خیلی ترسناک بود! اما در عین حال شیرین!!   پ.ن: فعلا در ناراحتی به سر میبرم! الان ایمیل استادمو دیدم که بخاطر این دو سه هفته کار نکردن، منو توبیخ کرده بود!!  بعد از یک سال کار روی این مقاله گفته اسممو حذف میکنه! لحنش هم اصلا جالب نبود!!  خیلی عجیبه خوب به موبایلم زنگ میزدند!! اون یکی دانشجویی که با هم داریم کار میکنیم هم شمارمو داشت!!  بغض داره خفم میکنه! اما فدای سر گل پسر!! محمدحسین جان انقدر شیرینی که فراموش کرده بودم وظیفه ای جز مادری هم به گردنمه...دلم میخواد فقط مادر باشم و بس!! اصلا علم و دانش این دنیا رو نمی خوام.....
13 آذر 1392

کوتاهی مادر!

سلام آقا محمدحسین همیشه بیدار!! امروز روز 18 ام تولدت هست گل پسرم. خواب امروزت واقعا کم بود! مدام دوست داشتی تو بغلم باشی و با چشمای درشت یشمی ات در و دیوارو نگاه کنی... دیشب بعد از آپ کردن، یه اتفاق خیلی بد افتاد! در کمال ناباوری از پس کلی پتو و ملافه به تشک تخت پس داده بودی! وقتی مامانی گفتند اینطور شده میخواستم سرمو بکوبم به دیوار!! آخه زیرانداز هم داشتی اما گویا شیطنت کرده بودی و پای کوچولوت بیرون از زیرانداز رفته بود   خلاصه بعد از مراسم عزاداری عموهای بابایی و عمه جون اومدند و مثل همیشه کلی خوراکی های خوشمزه و هدیه های غافلگیر کننده   تو بیمارستان هم کلی سورپرایزمون کرده بودند. امروز خاله منصوره اومد بهمون سر زد و...
12 آذر 1392

17 روزگی و دردسرهای من!

بسم الله سلام به آقا محمدحسین عزیزتر از جانم این روزا کم کم داری هوشیار میشی و خیلی بیشتر از قبل حضور ما رو حس میکنی. وقتی بیداری دوست داری شیر بخوری یا تو بغلم باشی . خواب روزت بعد از روز 14 ام به شدت!! کاهش پیدا کرده. فقط بعد از ظهرها 3-4 ساعت نهایتا میخوابی. اما دو هفته ی اول گاهی 9 ساعت هم میخوابیدی و تلاش های ما برای بیدار کردنت بی نتیجه بود. اصلا دلم نمیخواد بزرگ بشی..دلم مبخواد هر ثانیه ی این روزا به اندازه ی 1 ر.ز یا یک سال کش پیدا کنه... دوست دارم از لحظه های بودنت لذت ببرم... خب حالا بریم سراغ آبروبری از شما: از قبل تولد شما خیلی محتاطانه همه ی نکات رو بررسی کردم و هرگز لحظه ای شما رو بدون زیرانداز رها نمیکردم، شما روز پنجم...
11 آذر 1392