آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

از مامان به نی نی

آماده سازی اتاق گل پسر

سلام آقا محمدحسین شیطون. این روزا حسابی شیطنت میکنی و با حرکاتت دل مامانو آب میکنی. متاسفانه فعلا بابا جون چیز زیادی احساس نکردند. بنظرم خیلی هم مشتاق حس کردن حرکات شما نیستند    ولی هر شب دراز میکشم و بابا برامون حدیث کسا میخوونند..خیلی برام لذت بخشه. در این شرایط شما شروع به وول خوردن میکنی  روز پنجشنبه همراه بابایی و مامانی و دوست مامانی رفتیم دماوند. خیلی وقته مامانی اینا قراره تو دماوند باغ بخرند. خیلی روز خوب و البته خسته کننده ای بود! از 8 صبح تا 6 عصر بیرون بودیم. اونم برای من با این شرایط!!! خدا کنه تا قبل از آمدن شما یه چیزی خریداری بشه که سال بعد هر هفته سه تایی بریم گردش. اما چشمم آب نمی خوره  روز جمعه ه...
9 شهريور 1392

اولین آب تنی گل پسرم

سلام آقا محمدحسین جان. امیدوارم خوب باشی پسر مهربونم. امروز بعد از مدت ها حالم بد شد. با اینکه قرص هم خورده بودم...بگذریم...اومدم برات بگم این چند روزه حسابی سرمون شلوغ بوده...چند روز پیش به همراه مامان جون رفتیم نمایشگاه کیتکس برای خرید تخت شما.  خیلییییییی گشتیم اما هنوز قطعی نکردیم   انشالله جمعه با بابایی میریم و سفارش میدیم. اون روز دیگه اینقدر دیر وقت برگشتیم از نمایشگاه که بابایی گفتند بمونم خونه مامان جون. فردای اون روز به همراه بابایی و مامان جون رفتیم فرش برای خانه مامان جون اینا گرفتیم. تو راه هم کباب و ریحان گرفتیم و رفتیم خانه مامان جون اینا زدیم به بدن  دیروز هم ظهر به همراه مامان جون و خاله الهام رفتیم ش...
6 شهريور 1392

غروب جمعه

دلم گرفته...بابایی که نیستند...تو خونه تنهام..خاله فاطمه و فهیمه از پیشمون دیروز رفتند. خیلی خوش گذشت بهمون....دیشب رفتیم دعای کمیل حاج منصور حرم حضرت عبدالعظیم به همراه مامانی و عمو صادق. تو راه هم حلیم و نون سنگک خریدیم و زدیم....بابایی امروز گفتند شاید فردا برگردند. قرار بود پنجشنبه هفته بعد بیان..کلی ذوق کردم... دم اذان تنها دعام اینه...ظهور اقا امام زمان و اینکه خدا کنه تو سالم و صالح باشی پسرم.... ...
1 شهريور 1392

آولین زلزله!

عشق کوچیک مامان! درست چند دقیقه قبل بین دو نماز اساسی شیطونی کردی و من در اوج ناباوری دیدم شکمم چند باری تکون خیلی شدید خورد! خیلییییییییییییی ذوق کردم! چند دفعه دیگه هم تکرار شد! هر چی با بابایی تماس گرفتم جواب ندادند! میخواستم ایشون رو هم تو این شادیم شریک کنم! هر چند حالم امروز زیاد روبراه نیست پسرم...
28 مرداد 1392

دوباره ماموریت! دوباره دوری!

سلام فرشته ی شیطون مامان بابایی نامهربون فردا میخوان برن ماموریت. هر چند به این قضیه عادت کردم اما این ماه های آخر اصلا طاقت دوری ندارم! دیروز همش به این قضیه فکر میکردم. شب که به بابایی گفتم، گفتند قراره برم سفر! از حس ششم خودم تعجب کردم! دیگه فکر کنم قبل از هر سفری من زودتر متوجه بشم. تقریبا ماهی یکبار شاید هم بیشتر بابایی از ما دور میشه . خیلی خوشحالم که انشالله از این به بعد شما پیش مامانت هستی و مثل یه مرد از مامان مراقبت میکنی!   نکته منفی قضیه اینه که مامان جون اینا هم میخوان برن سفر و از اونجایی که من تو این گرما حوصله هیچ جا رو ندارم، مجبور به خانه نشینی هستم! احتمالا خاله فهیمه یا خاله الهام بیان پیشمون بمونند. یه وقتایی هم ...
27 مرداد 1392

روزهای شلوغ!!

سلام پسرم..سلام عزیزم...   این چند روزی که گذشت روزهای خیلی شلوغ و پر کاری برای مامان بود، دقیقا روزهای شلوغ ما مصادف شده بود با روزهای پرکار مجلس شورای اسلامی . سه شنبه رفتم آزمایشگاه و آزمایش قند و ادرار و کلی چیزای دیگه دادم. از 12 ساعت قبلش (حدود ساعت 19.5) ناشتا بودم. اون شب بابا جون ساعت 5 اومدند خانه. چون تکنسین الجی قرار بود بیاد برای تعویض فیلتر. از مشقت های خاص ناشتا بودن بگذریم که ساعت ها را میشمردم تا زودتر صبح بشه! صبح ساعت 6.5 با بابا جون رفتیم به سمت آزمایشگاه. بابایی تو راه برام یه کاسه بزرگ حلیم و دو تا نان بربری گرفتند. حلیم رو با یه نان با خودم بردم آزمایشگاه   آزمایش مرحله اول رو دادم و قرار شد ...
26 مرداد 1392

خوابتو دیدم فرشته کوچولو

پسرکم بعد نماز صبح خوابتو دیدم....خیلی راحت و بدون جیغ و فریاد شما رو به دنیا آوردم (خواب زن چپه  ) بعد که اومدیم خونه مامان جونم تن شما یه سرهمی خوشگل کرد و داد بغل من. اینقدررررر کوچولو بودی که من نمیتونستم لباس تنت کنم. اونوقت کل خونه رو با هم راه رفتیم...رو دستم گرفته بودمت. شما هم فقط زل زده بودی به اطرافت...خیلی فندقی و گوگولی بودی. تنها مشکلم این بود که تو خواب ناراحت بودم چرا سفید پوست نبودی!!   آخه هم من هم بابایی بچگیامون کاملا سفید و لپو بودیم! بعد هم هی تو خواب به خودم دلداری میدادم که بعد از چند ماه ممکنه رنگ پوستت عوض بشه   یادمه همه چیز رو برات نگرفته بودیم. یعنی ممکنه تو خواب زودتر دنیا اومده بودی؟؟؟&...
20 مرداد 1392