آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

از مامان به نی نی

گر سر هر موی من گردد زبان/شکرهای تو نیاید بر زبان!

سلام بر پسر عزیزمان! سلام بر نور دیدگانمان...سلام بر آقل محمد حسین عزیزم   چند ساعتی هست که روی ماهت را دیده ام. خستگی مانع آن شد تا زودتر بیایم...شاید بیشتر از ٢٠ بار تصاویر زیبایت را دیده ام..مادر فدای شیطنتت! فدای زیرکی ایت...فدای ناز کردن هایت...نمی دانی چقدر عاشقتر شده ام..نمی دانم پدرت هم مثل من سرمست هست یا نه؟ ولی از برق چشمانش، از پیگیری ها و احوالپرسی های امروزش می دانم که او هم دیوانه ی تو شد...از امروز که دیدمت، تا لحظه ی به دنیا آمدنت ثانیه شماری می کنم...نمی دانی چه حس شیرینی ست....شاید بعدترها که پدر شدی، خواهی دانست علاقه ی پدر مادر به جگرگوشه خود ازچه جنسی ست...واای خدا! ممنونتم...نمی دانم با چه زبانی با چه رویی از ...
26 تير 1392

مهمانی خدا

پسر عزیزم، محمدحسین جان امروز روز اول ماه مبارک رمضان هست. سال قبل اصلا تصور نمی کردم سال آینده روزه نگیرم و شما در دلم باشی...چقدر ذوق دارم از حضور شما! ماه رمضان انسال حال و هوای دیگری برایمان دارد...سحرها و افطارها غذا آماده میکنم و در کنار پدرت بر سر سفره مینشینم... نمیدانم دم افطار چرا دلم طوفانی شده...دوستت دارم همه وجودم!
19 تير 1392

مادر خوبی دارم میشینه توی خونه میبافه دونه دونه

فرشته ی کوچکم انقدر عاشقت هستم که حاضرم برایت هر کاری بکنم...کارهایی که شاید تا چند صباح قبل دون شان خود میدانستم و عارم می آمد...امروز برای تهیه شال و کلاه زمستانی شما چند کاموای خوشرنگ خریدم...با هر دانه ای که میبافم برایت والعصر میخوانم و صلوات میفرستم...دانه های خوشبختیم را یک به یک، با یاد تو عجین میکنم...تو پس از مادرم، نزدیکترین موجود به من هستی...حرکات دست و پا و ضربان قلبت با جانم آمیخته هست.. و روزی هم من اینگونه درون مادر خویش با او عشق بازی می کردم...نازنین طفلم برایم دعا کن. در استانه ی ماه مبارک رمضان دلم گرفته است مادر!شما از خدا گشایش همه ی امور را بخواه! خدا بچه ها را دوست دارد! زیارت عاشورا با صدای باسم کربلایی گوش میدهم و ...
18 تير 1392