آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

از مامان به نی نی

مهمانی خدا

پسر عزیزم، محمدحسین جان امروز روز اول ماه مبارک رمضان هست. سال قبل اصلا تصور نمی کردم سال آینده روزه نگیرم و شما در دلم باشی...چقدر ذوق دارم از حضور شما! ماه رمضان انسال حال و هوای دیگری برایمان دارد...سحرها و افطارها غذا آماده میکنم و در کنار پدرت بر سر سفره مینشینم... نمیدانم دم افطار چرا دلم طوفانی شده...دوستت دارم همه وجودم!
19 تير 1392

مادر خوبی دارم میشینه توی خونه میبافه دونه دونه

فرشته ی کوچکم انقدر عاشقت هستم که حاضرم برایت هر کاری بکنم...کارهایی که شاید تا چند صباح قبل دون شان خود میدانستم و عارم می آمد...امروز برای تهیه شال و کلاه زمستانی شما چند کاموای خوشرنگ خریدم...با هر دانه ای که میبافم برایت والعصر میخوانم و صلوات میفرستم...دانه های خوشبختیم را یک به یک، با یاد تو عجین میکنم...تو پس از مادرم، نزدیکترین موجود به من هستی...حرکات دست و پا و ضربان قلبت با جانم آمیخته هست.. و روزی هم من اینگونه درون مادر خویش با او عشق بازی می کردم...نازنین طفلم برایم دعا کن. در استانه ی ماه مبارک رمضان دلم گرفته است مادر!شما از خدا گشایش همه ی امور را بخواه! خدا بچه ها را دوست دارد! زیارت عاشورا با صدای باسم کربلایی گوش میدهم و ...
18 تير 1392

بالشت های دوست داشتنی

حامله که باشی تمام کارهایت توجیه پیدا می کند... نخوردن ها و زیاد خوردن هایت... اخم ها، گریه ها و خنده هایت... نگرانی هایت... مادر که باشی تمام دیوانگی های عالم را بلدی! برای سلامتی طفلت حاضری هر کاری بکنی... پسرکم حدود یک ساعت پیش صدای قلب نازنینت رو از مطب خانم دکتر ویکتوریا شیخی (بیمارستان چمران) شنیدم. شکر خدا این بار قوی تر از قبل، قلب پاک و نازنینت می زد....بغضم گرفت، اما مثل دفعات قبل باران شادیم سرازیر نشد...دلم قوت گرفت و ایمانم به قدرت پروردگار بیشتر از قبل شد! مادرت، تمام این یکی دو ماه هر شب از استرس اینکه مبادا گل پسرش ناراحت و مکدر شود، بد خوابید...از ترس پیچیدن بند ناف و غیره ذلک، شب ها از خواب بیدار می شد و حالتش را چک میکرد...
11 تير 1392

لحظه ی بیادموندنی و سرخوشی مادر!

پسرتنبل من بالاخره تکون واضح خورد. وای خدای من ممنونم بابت این لحظات خوش...وقتی حسش کردم بغضم گرفت...بعد نهار روز جمعه (که مامان جون اینا رو ناراحت کردیم و نرفتیم باغ! در عوض مادر مهربونت برای بابایی یه کباب خوشمزه درست کردند) که تو هال دراز کشیده بودم و بابایی هم چند متر دورتر تو پذیرایی دراز کشیده بودند، متوجه شدم زیر دلم کمی لرزید...خدایا عالی بود. مثل پروانه ای که بال میزنه... البته این احساس رو چندین بار چشیده بودم. اما این بار واضح و ملموس بود... به باباجون هم همون لحظه گفتم. به دنیا بیای یه تنبیه اساسی میشی که اینطوری مامان مظلومت رو نگران کردی فدای دست و پای ظریفت...فرشته ی 26.6 سانتی و 340 گرمی من... ...
7 تير 1392

دمادم سحر...

چند دقیق به اذان صبح مانده...از بس دستشویی رفتم خواب نیامده ام پرید و رفت...تلویزیون دعای مجیر حاج منصور پخش میکند و من دلگیر از همه دنیا با خدا و تو یگانه دلبندم تنها هستم... بیدارم و می اندیشم.. به تو، به فردا، به آینده ای که در پیش روی ماست...پسته و بادام و مویز میخورم و تو آن داخل خفیف میجنبی تنبلکم... از خدا میخواهم سبزترین و زیباترین آینده را برایمان رقم بزند...خدایا سر نخ زندگیم را فقط دست تو سپرده ام... ای بهترین مدیر و مدبر...
7 تير 1392

نیمه راه به پایان رسید...

چقدر دلم میگیره وقتی فکر میکنم شما بزودی قراره خانه موقتت رو ترک کنی...عزیزترینم همیشه در کنار مامان بمون..من با تمام سختی های این ایام عاشق خاطراتش هستم... صبح هایی که با یه حس بد اما با امید از خواب بیدار میشم! اول از بقالی غالبا نامرتب کنار تخت یه چیزی برمیدارم میخورم  بعد هم یه ربع، نیم ساعت رو تخت میمونم و آخر سر با حالت اوق زدن مداوم راهی دستشویی میشم. یا اگر خوش شانس باشم میرم روی کاناپه ولو میشم...و منتظر لحظه ی سرنوشت ساز اوق میمونم   اینارو که مینویسم نمی خندم بلکه گوله گوله اشک میریزم...دلم برای خودم تو این ٢٠ هفته و دقیقتر ١٥ هفته ای که حالم بد بوده میسوزه....خوبی قضیه اینه که تا بعد نماز ظهر عصر این برنامه ها ...
6 تير 1392

خاطرات این روزهای ما

سلام به فرشته کوچولوی خونه ی ما عزیزم ببخش اگر چند روز به دفتر خاطراتت سر نزدم. حال مامانی زیاد تعریفی نداره پسر عزیزم. متاسفم که نمیتونم درست به شما برسم. تهوع و استفراغ دل و دماغ و اصلا توانی برام نمیگذاره ... شب نیمه شعبان همه خونه مامانی جمع شدیم تا بابابزرگ احساس تنهایی نکنند. زنعمو خورشت هویج درست کردند و من هم سالاد کاهو. تا حدود ساعت ١١ اونجا بودیم و بعد رفتیم دنبال خاله منصوره و بعد هم مراسم احیا. صبح روز عید تا ظهر خواب بودیم!! خیلی کسل بودم . دو وعده غذا خوردم ! عصر هم رفتیم دنبال مامان جون اینا فرودگاه. البته قبلش بابا جون زحمت کشیدند و کلی غذاهای خوشمزه گرفتند که ببریم خانه مامان جون اینا بخوریم. من که سه سوته نصفه پیتزا رو ...
6 تير 1392