آقا محمد حسینآقا محمد حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

از مامان به نی نی

روزهایی که گذشت..

سلام به آقا محمدحسین عزیزتر از جان این روزها دائما در حال تغییر حال هستیم. گاهی کل روز غرق در شادی و بازی و گاهی هم مثل دیروز فقط ناراحتی و استرس! شیطنت های شما و غذا نخوردنت گاهی صبر نوظهورم را لبریز می کند و فقط خدا باید نگهدارمان باشد در لحظه های خشم و ناراحتی.... گل پسر ده ماهه ی مادر براحتی از همه چیز و همه کس می گیرد و می ایستد و حالا نوبت به تمرین راه رفتن است....امیدوارم گامهایت در مسیر حق همیشه استوار باشد... چقدرررررر زود 10 ماهت گذشت و چقدررررررر کم بهره بردم... شب ها برای خواب گاهی اذیت می کنی. چند روزی بود که تختت در اتاق خودت بود ولی با دیدن این اوضاع رفت آمد شبانه تختت را به هال منتقل کردیم. دیشب نسبتا بهتر خوابیدی فرشته...
18 شهريور 1393

عکسهای هول هولی جشن دندونی

  به نام خدا طبق قرار قبلی روز پنجشنبه جمعی از اقوام اومدند خونمون و دور هم جمع شدیم. چون تولد شما تو ماه محرم بود منم تصمیم گرفتم یه کیک کوچولو بگیرم . اینم عکسای روز پنجشنبه. پ.ن: انقدرررررررر کار دارم که فرصت تایپ کردن ندارم. توضیح این روزها باشد برای وقت دیگر! فعلا تا تنور دا است عکس ها را بچسبانم!  محمدحسین بلا ده روزی هست که اصلااااااااااا غذا نمی خورد! درست از روزی که به خانه برگشتیم :(                             و این هم پادشاه دندون: آقا محم...
16 شهريور 1393

یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا

سلام به دردونه ی مامان بابا جون پس از حدود دو هفته دوری امشب به خونه برگشتند و مثل همیشه و شاید بیشتر از همیشه قلبمون رو شاد کردند. شما هم بر خلاف اینکه خیلیییییییی خسته بودی و خوابت میومد تا چند ساعت بعد از اومدن بابایی شادی کردی و به سختی خوابیدی...  بن بست دنیاست برای من آغوشت... اولین باریست که هراسی ندارم بگویم به بن بست رسیده ام... تو این مدت منو شما دائما در حال جابجایی بودیم... توضیح این مدت خودش یه شاهنامه هست. از خانه خاله عاطفه (همکلاسی دانشگاه) بگیر تا باغ و خانه بابا بزرگ... تمام این اتفاقات با یک غم و رنجش خیلییییییییییی سخت به اسم فراق همراه بود! اگر حضور مادر و پدر و خواهر برادر عزیزم نبود مطمئنا بیمار میشدم.....
5 شهريور 1393

تقویم سال 93 برای پسرم محمدحسین.

گمان میکردم تصاویر تقویمت را برایت گذاشته ام... هر سال تقویمی با عکس خودمون درست میکردم اما امسال به یمن ورود شما تقویم جلوی در مزین به عکسهای شما بود. دست خاله الهام درد نکنه           ...
20 مرداد 1393

پسرکم ایستاد!

خیلی وقته خودت خودتو سرگرم میکنی. برات گفته بودم علاقه زیادی به طی و جارو داری. مثل همیشه پای لپ تاپ بودم و هر از چندگاهی از لابلای پایه های صندلی می پاییدمت و غرق عشقت می شدم که یهو دیدم ایستادی. به طرفت دویدم و دیدم که بخاطر جارو ایستادی و دستت رو گرفتی به جارو... خیلی ذوقمرگ شدم اما از ترس افتادنت به عکس نرسیدم. فدات بشم دردونه ی کوچکم... 8 ماه و 25 روز: اولین مروارید گل پسر. 8 ماه و 26 روز:  ایستادن محمدحسین.   پ.ن: پروسه دندون محمد خیلی طولانی بود. از 3-4 ماهگی به شدت لثه اش می خارید و اب دهانش می رفت. دو سه شب قبل از رویش هم به شدت بد خواب شده بود...   ...
20 مرداد 1393